تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

دوشنبه سی ام آبان 1384

نمي دونم چند سالم بود كه تونستم اسمشو صدا بزنم ،اول مامان گفت بعد بابا،اونموقع ها نمي دونستم يعني چي؟

من هي شيطنت ميكردم هي با كله زمين مي خوردم،مامان دستپاچه مي شد مي گفت بگو يا علي ...

يا علي

من پا مي شدم يه خورده كه بازي مي كردم باز دلم تنگ مي شد،دوست داشتم اسمشو صدا بزنم

باز شيطنت مي كردم تا زمين بخورم و...

يا علي

صداش كردم تا بزرگ شدم!!

هنوز وقتي غرق بازي ميشم دلم واسش تنگ ميشه،باز من شيطنت مي كنم با كله زمين مي خورم،صداش مي كنم

يا علي ...يا علي...ياعلي

واون مثل هميشه شمشيرشو كنار مي ذاره و با لبخندش مي ياد تا دستمو بگيره!!

 

یا علی!!!!!!!!!!!!1

نوشته شده توسط پرستو در 22:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم آبان 1384

فروش كاپشن احمدي‌نژادي، 5 برابر !!!

بابا تیریپ!

ميزان فروش كاپشن‌هاي مدل كاپشن رئيس‌جمهور در كرمانشاه 4 تا 5 برابر افزايش يافته است.

به گزارش فارس، اين مدل كاپشن كه به تازگي به كاپشن‌هاي احمدي‌نژاد مشهور شده از يك ماه پيش با استقبال چند برابري مشتريان مواجه و علاوه بر جوانان حزب‌اللهي، ساير افراد جامعه از همه اقشار از جمله كارمندان، كارگران و دانشجويان از آن استفاده مي كنند.

بنا بر اين گزارش، ارزاني، كيفيت خوب و علاقه به رئيس‌جمهور گزينه‌هاي برتر مردم براي خريد اين مدل كاپشن‌هاست.

يك فروشنده گفت: روزانه بين 35 تا 45 كاپشن اين مدل فروش دارم و خريداران جوانان از همه تيپ و طبقه‌اي هستند.
وي افزود: گويا پوشيدن اين مدل كاپشن به يك فرهنگ عامه تبديل شده و تقاضابراي خريد آن روبه افزايش است.

يك فروشنده ديگر در پاساژ كويتي‌هاي كرمانشاه گفت: من فكر نمي‌كردم ظرف 15روز 240 كاپشن از اين مدل بفروشم و اين ركوردي براي فروش مغازه من و ساير همكاران به حساب مي‌آيد.

بازتاب

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

 مجلسي در دل مجلس!

اين نمايندگان ملت بي توجه به مجلس براي خود مجلس گرفته اند!

حالا اگه گفتی دارن چی کار می کنن؟( چهار جوابی )

۱- حکم بازی می کنن!  ۲- شِلِم بازی می کنن!  ۳- غیبت می کنن!  ۴- گلواژه می گن!


دلمون خوشه مجلس داریم!

ما اگر این نماینده ها رو نداشتیم! مملکت نداشتیم!!

خوش می گذره!!

گنجینه

نوشته شده توسط پرستو در 17:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم آبان 1384

بساط شيطان

 
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

نوشته شده توسط پرستو در 21:3 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم آبان 1384

رستوراني كه درآن نوزاد انسان تناول مي كنند!

کنسرو مغز انسان!

اه اه

می چسبه؟

گنجینه

**********************************

کتری که با SMS کار می کند!!!

شرکت انگلیسی PG Tips کتری برقی جدیدی اختراع کرده که احتمالا زمینه ساز برخی اختراعات عجیب وغریب در آینده خواهد بود وشاید فرهنگ استفاده از کتری را در کل جهان تغییر دهد!

به گزارش پایگاه خبری تالیا نیوز، کتری جدید که به شوخی ReadyWhenUR نام گرفته به محض دریافت SMS ازطریق گوشی تلفن همراه خریدارش آغاز به کار خواهد کرد! بنابراین به جای آنکه دکمه ای را بزنید وچند دقیقه ای منتظربمانید، تنها کافی است 10 پنس هزینه کنید و یک SMS بفرستید. پس از 30 ثانیه آب جوش مورد نیاز حاضر خواهد بود.
شرکت Orange یکی از اپراتورهای مشهور تلفن همراه در انگلستان برای اجرای این طرح با PG Tips همکاری کرده است.
متاسفانه این کتری نمی‏تواند جواب شما را با SMS بدهد وشما را بدون سوت کشیدن از جوش آمدن آب مطلع کند. بنابراین اگر خیلی به استفاده از دستاوردهای جهان فن آوری علاقه دارید یا آدم تنبلی هستید باید یک وب کم (webcam) هم در گوشه آشپزخانه تان نصب کنید.
فروش این کتری از سال آینده میلادی آغاز می‏شود وقیمت آن هم هنوز اعلام نشده است

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم آبان 1384

آرزو
زل زده بود به دختر کناريش...
 و چشم از او بر نميداشت ..
 از آن دخترهای تيکه روزگار بود.. لوند..
 دوست داشتنی..
با چشم های درشت مشکی..دماغ کوچک سربالا.. لپ های خوشگلی هم داشت..
 يک چیز خوشگل قرمز هم توی دهنش بود..
 
 هر چقدر نگاهش میکرد سیر نمیشد..
 لامصب دخترک یک نیم نگاه هم به او نمی انداخت.. داشت کفریش میکرد.. گریه اش گرفته بود..ناگهان بغضش ترکید و شروع کرد به زمین و زمان فحش دادن..
 مامانش آمد.. گفت پسر گلم چی شده مامان.. پوشکتو خیس کردی؟ گرسنه ای؟
 تو دیگه مردی شدی ۴ ماهته.. از این دختر خاله ات یاد بگیر...از تو کوچولوترم هست..

بغضش را جمع و جور کرد..زل زد به پستونک قرمز توی دهن دخترخاله اش و ارزو کرد ايکاش ماله اونم به جای آبی قرمز بود....
 
نی نی
 

دهنتو ببند!

اولين چيزی که تو زندگيت ياد می‌گيری اينه که دهنتو ببندی! اول به زور: به اين نگو من پشت سرش حرف زدم. به اون نگو مامان يا بابا خونه‌ن! به مدرسه نگو ديشب مهمونی بودی. به همکلاسيت نگو سوالای امتحان چی بود.
اولاش سخته برات مفهوم نيست که چرا نبايد گفت. ولی بعدش يواش يواش خودتم ياد می‌گيری که بهتره دهنتو ببندی. هر از چند گاهی بايد يه تو دهنی به خودت بزنی که چرا جلوی فلان کسک که تا حالا اند رفاقت بود اين حرفو زدی. دو روز ديگه چنان برات دولا پهناش می کنه تحويل خودت ميده که بيا و ببين.
کم کم می فهمی اگه از دوستات با خانواده درد دل کنی تا آخر عمر بهت ميگن همون دوستت که فلان جور بود؟ اگه يه کلمه حرف که يه ذره از سر دلت پايين تر ميره بزنی تا سالها بايد جوابشو پس بدی!
نه جانم يه خطکش بردار يه خط کلفت بکش. از اون خط به پايين ممنوع. دهنتو ببند. چيزايی که بايد براشون يه ذره بيشتر تو خودت دقيق شی رو نگو. می دونم از کشفشون هيجان زده‌ای ولی جزء منطقه ممنوعه‌ن، دهنتو ببند. اين جوری همه‌مون راحتتريم.

نتيجه‌گيری: کی ميگه آموزشهای کودکی بدن؟ بايد همه چيز رو تجربه کرد؟ پدر و مادرا ديگه ايده‌هاشون قديمی شده؟ نه جانم! وقتی بهت ميگن حرف نزن می دونن چه خبره! پس دهنتو ببند.

وروجک

؟!

نوشته شده توسط پرستو در 12:31 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384

شجریان در وزارت کشور می خواند!!!

ای ول!

«محمدرضا شجريان» به همراه «حسين عليزاده»، «كيهان كلهر» و «همايون شجريان» 8 تا 11 آذرماه در تالار وزارت كشور كنسرت مي‌دهد.

به گزارش فارس، در نشست مطبوعاتي اين كنسرت كه صبح امروز در شركت دل‌آواز برگزار شد، «حميد‌رضا نوربخش» خواننده و مدير برنامه كنسرت شجريان با بيان اين كه اين كنسرت خيريه و براي كمك به پروژه باغ هنر بم برگزار نمي‌شود، گفت: «شجريان» به همراه گروه هم اكنون در اروپا و كشورهاي مختلف اجرا دارد كه 2 روز قبل از اجرا در تالار وزارت كشور به ايران بر مي‌گردند و از 8 آذرماه به مدت 4 شب كنسرت مي‌دهند.

وي در ادامه به قطعات انتخاب شده براي اين كنسرت اشاره كرد و گفت:اين برنامه در دو قسمت اجرا مي‌شود،كه در بخش اول قطعاتي چون «بزن آن زخمه» از اشعار«شفيعي كدكني»، «بداهه نوازي تار» توسط «حسين عليزاده»، «پيش درآمد دشتي» از «يوسف فروتن»، «تصنيف قديمي» شعر مولانا و ساز و آواز و در بخش دوم نيز «آواز بيات ترك و افشاري»، «مقدمه روح‌الارواح»، «ساز و آواز»، «چهار مضراب و آواز»، «تصنيف قديمي»، آواز افشاري، «ضربي افشاري» (رقص زار) همراه با آواز، «دستي افشان» از اشعار «سهراب سپهري» نيز اجرا مي‌كنند كه قطعات «بزن آن زخمه»، «مقدمه روح‌الارواح»، «چهار مضراب»، «رقص زار»، «دستي افشان» از ساخته‌هاي«حسين عليزاده» است.

اين خواننده در خصوص قيمت‌ها و طريقه فروش بليط اظهار داشت: هر شب سه‌هزار نفر در سالن هستند و فروش بليط‌ها به صورت تدريجي خواهد بود كه از روز چهارشنبه جاري از طريق سايت دل آواز رزرو و از روز شنبه فروش از طريق شركت دل آواز، كانون موسيقي عارف، گيشه تالار وحدت و احتمالا خانه موسيقي آغاز مي‌شود. همچنين قيمت آنها از 8 هزار تومان تا 20 هزار تومان است كه متوسط قيمت 10 هزار تومان مي‌باشد و فكر مي‌كنم با فروش تدريجي كار به بازار سياه نكشد.

مدير برنامه كنسرت شجريان درباره خيريه نبودن اين كنسرت براي پروژه باغ هنر بم گفت: اين كنسرت براي پروژه بم نيست چرا كه مشكل باغ بم با كنسرت حل نمي‌شود و اگر 10 كنسرت هم برگزار شود بودجه سه ميلياردي اين پروژه تامين نمي‌شود به اين دليل براي اين پروژه تدابير ديگري انديشيده شده است.

نوربخش با بيان اين‌كه نيروي انتظامي براي حفظ امنيت و رفع ترافيك در شب‌هاي كنسرت مبلغ 35 ميليون تومان از ما درخواست كرده‌اند، تصريح كرد: اين مبلغ از طريق نيروي انتظامي درخواست شده است اما ما اين پول را پرداخت نمي‌كنيم چون سردار «طلايي» شخصا چنين چيزي را از ما نخواستند و با ما همكاري لازم را نيز انجام داده‌اند.

حميدرضا نوربخش در پايان خاطرنشان كرد: اين اجرا همان اجراي شجريان در اروپاست كه احتمالا تمديد مي‌شود، همچنين ايشان در بهمن ماه در آمريكا كنسرتي را خواهد داشت

*****بازتاب*****

نوشته شده توسط پرستو در 10:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384

شیعه یا سنی؟؟ مساله این است

سلام . من اسمم شيعه است

شيعه اسلامی

آره اينه اسمم . ميدونيد يه داداش هم دارم که اسمش سنی است .

سنی اسلامی

هر کدوم از ما چند تا بچه داريم بچه های من : زيدی و اسماعيلی و ....

بچه های برادرم : حنفی و شافه ای و ...

ما دو تا داداش با هم دوقلو ايم

غير از چند تا فرق جزيی تو ناحيه دست و صورت کاملا شبيه هميم

خيلی هم با هم خوب بوديم .

وقتی با هم بوديم هيچکس نميتونست اين دو تا برادر رو مهار کنه ..

آره گفتم بوديم .

ميدونيد آخه ما يه عمو داشتيم به نام مسيحی که اونم چند تا بچه داشت : کاتوليک و پروتستان و ...

يه عمو ديگه هم داشتيم به نام يهودی که سنش بيشتر از دو تای ديگه بود.

 ولی ميدونيد  اين دو تا عموهام شجرنامه هاشون يه مقداری پاک شده و خلاصه اصالتشون رو از دست دادن...

به همين علت پدربزرگم که حقيقت نام داشت بابام (اسلام ) رو به جای خودش نشوند

البته به همه فاميل گقت بريد تحقيق کنيد و ببينيد که درست ترين کدومه

خلاصه اين پسر عموهای بنده همه با هم که بشن ها حريف من و داداشم نميشن

برای همين بود که اومدن اون تنهای اختلاف های جزيی رو بزرگ کردن

و گفتن ما خيلی با هم فرق داريم و بينمون دعوا انداختن

الان چند وقته که من و داداشم با هم قهريم

 و به همين علت هر وقت که پسر عموهام بخوان ميتونن من رو تهديد کنن يا بزنن يا باج بخوان و يا داداشم رو !

راستش بابام به خاطر همين دعوای ماها و فشار های اونا به ما تو بيمارستانه

و خلاصه حالش بد شده به خاطر اختلافاتی که بين من و داداش پيدا شده

عزيزا کمک کنيد من و داداشم با هم آشتی کنيم

تا کی بايد به پسر عموها باج بديم؟؟؟؟؟؟

بر گرفته از وبلاگ ققنوس

??????????????

 

نوشته شده توسط پرستو در 16:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم آبان 1384

تیم فقط شهید قندی یزد

وطن؟!

تيم فوتبال "صباباطري" تهران در برابر "شهيد قندي" يزد، متوقف شد

تيم‌هاي فوتبال "شهيدقندي" يزد و "صباباطري" تهران عصر دوشنبه در چارچوب هفته يازدهم مسابقات ليگ برتر كشور به نتيجه مساوي يك بر يك رضايت دادند.

( باید می بردیم)

اين بازي در ورزشگاه شهيد نصيري يزد و در حضور بيش از ‪ ۱۰‬هزار تماشاگر برگزار گرديد.

گل تيم ميهمان را سهراب بختياري زاده در دقيقه هشت و گل تيم شهيد قندي را كارلوس سانتوز برزيلي در دقيقه ‪ ۴۰‬به ثمر رساندند.

قضاوت اين ديدار برعهده ايرج نظري با كمك حيدر شكور و غلامرضاجباري بود.

در اين ديدار، سهراب بختياري زاده، امير الوندي، علي قاسميان و سعيد دقيقي از تيم صبا باطري، كارت زرد دريافت كردند.

هادي طباطبايي، دروازه‌بان قندي و محمد نوازي، مدافع راست تيم صبا باطري از سرشناس‌ترين غايبان دو تيم در اين بازي بودند.

تيم شهيد قندي، هم‌اكنون با ‪ ۱۱‬بازي، صاحب سه پيروزي، شش شكست و دو تساوي است و با ‪ ۱۱‬امتياز در رده ‪ ۱۳‬جدول قرار دارد.

(ما قهرمانیم)

هوراااااااااااااااااااا

++++++++++++++++++++++++++++++++

دیگر خبر ها از یزد و شهید قندی محبوب!!!

تيم بسكتبال شهيد قندي گنبدكاووس بر تيم لوله سبزفارس پيروز شد

هندبال "شهيد قندي يزد" در خانه از "فولاد مباركه اصفهان" شكست خورد

ای اصفهانی های .............(خِسیس)

هواشناسي يزد، نسبت به احتمال جاري شدن سيل در اين استان هشدار داد

اردکان و بافق و مه.... سیل نیاد، یزد بی خیال!

 

 

 

نوشته شده توسط پرستو در 22:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384

آلبوم جدید اوهام با نام << آلوده >> به بازار آمد!!!

اوهام

اطلاعات بیشتر

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

خاله قزی

يكى بود، يكى نبود، بود و نبود، يك خاله سوسكه‏اى بود كه توى اين دنيا، غير از يك بابا، كس ديگرى را نداشت. يك روز، پدر خاله سوسكه به او گفت:

 - ديگر پير و زمين گير شده‏ام و نمى‏توانم خرج تو را بدهم. شنيده‏ام كه يك آقاموش، وجود دارد در شهر شوش. چون شغل آزاد دارد، هرچه بخواهى برايت مى‏آورد. پس بهتر است بروى و زن او بشوى.

 خاله سوسكه با خودش گفت:

 - بابا جانم راست مى‏گويد، هر چه كه خواست مى‏گويد. فكر بدى نكرده است. آقاموشه يك مرد است!

 خاله سوسكه اين راگفت و تصميم خودش را گرفت.

 

                                    

 

 فرداى آن روز، خاله سوسكه‏ى افسانه‏ى ما، با پوست بادمجان و سنجد و پياز براى خودش كفش و لباس درست كرد و به راه افتاد. او رفت و رفت و رفت، تا رسيد به يك طاووس قشنگ. طاووس نگاهى به خاله سوسكه انداخت و گفت:

 - آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، ناز نازى، دارى كجا مى‏روى؟

 خاله سوسكه جواب داد:

 - دارم مى‏روم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانه‏ى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!

 طاووس گردنش راكج كرد و گفت:

 - ببينم خاله سوسكه، زن من نمى‏شوى؟

 خاله سوسكه جواب داد:

 - بفرما ببينم شغلت چيست؟ چقدر در آمد دارى؟ ماشين دارى؟ خانه دارى؟...

 طاووس گفت:

 - نع! نع! هيچ كدام از اين‏ها راندارم. تازه ليسانس گرفته‏ام، ولى هنوز بى كارم!

 خاله سوسكه پشتش را به طاووس كرد و گفت:

 - ول معطلى بابا! من بيايم زن تو بشوم؟! محال است كه چنين كارى بكنم!

 

                                    

 

 پس از اين، خاله سوسكه راهش را گرفت و رفت و رفت، تا به يك بچه شير رسيد. بچه شير از او پرسيد:

 - آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، نازنازى، دارى كجا مى‏روى؟

 خاله سوسكه پاسخ داد:

 - دارم مى‏رم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانه‏ى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!

 بچه شير گفت:

 - چطور است زن من بشوى،ها ؟

 خاله سوسكه دستى به كمر زد و پرسيد:

 - ببخشيد حضرت آقا! شغل شريف تان چيست؟ وضع مالى چطورى است؟ جيب‏ها پُر است يا خالى است ؟

 بچه شير سرى تكان داد و گفت:

 - اِىْ، نان بخور و نميرى دارم، نويسنده و شاعرم، در كار خود ماهرم!

 خاله سوسكه سرى تكان داد وگفت:

 - هِه! نويسنده! شاعر! اين هم شد شغل؟ نه بابا جان برو پى كارت!

 

                                    

 

 خلاصه چه دردسرتان بدهم؟ خاله سوسكه رفت و رفت و رفت، تا رسيد به شهر شوش. يك راست رفت به سراغ آقاموش!

 آقا موشه، نگاهى به قد وبالاى خاله سوسكه انداخت و يك دل نه، صد دل عاشق خاله سوسكه شد.

 تا آقا موشه دهنش را باز كرد كه بگويد »زن من مى‏شوى يا نه؟« خاله سوسكه »بله« را گفته بود.

 

                                    

 

 بله... آقا موشه و خاله سوسكه رفتند تا يك تالار عروسى بگيرند. از بخت بد، همين كه آقاموشه از ميزان خرج و مخارج تالار، با خبر شد و فهميد كه عروسى چه مخارجى كف دستش مى‏گذارد، قلبش گرفت و جابه جا سنگ كوب كرد و افتاد و مرد!

 خاله سوسكه، باگريه و زارى زد توى سر خودش! بعد هم زير لب گفت:

 - نخير! ما اصلاً انگار شانس نداريم! بهتر است برگردم به همان افسانه‏ى قديمى. يعنى بروم همدان، تا بشوم زن استاد رمضان!

 افسانه‏ى ما تمام شد، امّا نمى‏دانيم خاله سوسكه به همدان رسيد، يا توى جاده‏ها، زير ماشين‏ها، جانش به لبش رسید!

http://kudakaneh.blogfa.com/

وای وای!

نوشته شده توسط پرستو در 21:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم آبان 1384

......دوباره

به سلامتيه گاو چون که نگفت من گفت ما،

به سلامتی کرم خاکی نه به خاطره کرمش به خاطره خاکی بودنش،

به سلامتی ديوار که هر مرد و نامردی بهش تکيه ميکنه،

به سلامتی مورچه که تا حالا هيچ کس اشکشو نديده،

به سلامتی خيار نه به خاطره خ اش بلکه به خاطره يارش،

به سلامتی شلغم نه به خاطره شلش به خاطره غمش.

به سلامتيه هر چی نا مرده که اگر نامرد نباشه مردا شناخته نميشن.

به سلامتيه کلاغ نه به خاطره سياهيش بلکه به خاطره يه رنگيش.

 به سلامتيه سگ نه به خاطره پارسش بلکه به خاطره وفاش

 به سلامتی رهبر نه به خاطر ......................

بهمن جون مطلبت خیلی قشنگ بود!

*********************************

یه سه روزی بود اینترنت نداشتم!!! داشتم دیوونه می شدم! شایدم شده باشم! امروز می خوام تلافی کنم!!!

**********************************

 خداحافظي «افشين» از خوانندگي: مي خواهم زندگي عادي داشته باشم

افشين خواننده ايراني مقيم لوس آنجلس در گفتگو با بي.بي.سي خبر از خداحافظي از دنياي خوانندگي داد.

به گزارش خبرگزاري «انتخاب»،‌ وي گفت: اين آلبوم در اصل دومين آلبوم اصلی و اخرين آلبوم من است. يک زمانی آرزويم اين بود که خواننده بشوم. امدم و خواننده شدم وبه  چيزی که می خواستم رسيدم. عاشق اين کار هستم، اما در زندگی، موضوعی پيش آمده که مجبورم کارم را ترک و از آن خداحافظی کنم.

افشين ادامه داد: نمی توانم درباره اين پيش آمد زياد توضيح بدهم. اما می توانم بگويم که تصميم دارم يک زندگی عادی داشته باشم. چون به عنوان يک خواننده زندگی کردن واقعاً سخت است. دوست دارم مثل بقيه ازدواج کنم و يک زندگی بی دردسر داشته باشم.

وي در واكنش به سخن مصاحبه كننده كه اين اقدام را «تكاندهده» خواند گفت: من واقعاً عاشق خوانندگی هستم و کارم را واقعاً دوست دارم! ولی خوب در زندگيم يکی را دوست دارم که به خاطرش فکر کنم ارزش دارد از خودم و احساسات خودم بگذرم. چون به من گفته يا شغلت يا من!

افشين همچنين اعلام كرد كه بعد از دوران خوانندگي قصد دارد يک رستوران ايتاليايی متعلق به پدرش مشغول به كار شود.
 

 

سایت انتخاب

نوشته شده توسط پرستو در 12:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم آبان 1384

چند تا مطلب جالب

آيت الله هاشمي رفسنجاني در سلماني!

به من چه؟ موهام بزرگ شده!

 

گزارش تصويری، احمدی نژاد در راهپیمايي روز قدس!

اوووووه! خسته ام من!بوس؟؟ الهی قربونت برم!

 رئیس جمهور من!


۲۰۰ تومانی جدید دیدی!!

آخرشه!

http://lastclick.blogfa.com/


«جنین رهاشده در جوی آب» عكس برگزیده بخش تك عكس خبری شد
 
جیهان عمار، معاون دبیر آژانس عكس فرانس پرس در خاورمیانه درباره عكس برگزیده بخش تك عكس خبری گفت: عكس جنین رهاشده در جوی آب وحشت و غصه را نصیب بیننده كرده و او را مجبور می‌كند در مقابل آن بایستد و نگاه كند.
جیهان عمار كه در مراسم اهدای جوایز مسابقه عكس «كاوه گلستان» سخن می‏گفت درباره عكس برگزیده بخش تك عكس خبری این مسابقه گفت: حساسیت كاوه گلستان به معضلات اجتماعی در این عكس كاملا آشكار است و من به برنده آن تبریك می‌گویم.

وی افزود: این عكس (جنین رهاشده در جوی آب) راهی جز انتخاب برای داوران باقی نگذاشت چون به شدت انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد و تصویری است كه نگاه كردن به آن دشوار است و در اولین نگاه نفرت، وحشت و غصه نصیب بیننده می‌كند ولی برنده این عكس از احساسات صرف فراتر رفته و گفت وگو و مشاجره‌ای را در ذهن بیننده آغاز می‌كند.

وی افزود: حضور دو رهگذر ناشناس در پس زمینه این عكس نمایانگر روز مرگی چیزی است كه می‌بینیم و متوجه بی‌توجهی این دونفر به این موضوع می‏شویم كه به سادگی از كنار آن می‌گذرند.این تصویر گویای این واقعیت است كه این دو رهگذر هرگز از سطح ماجرا به عمق آن نفوذ نمی‌كنند. پای یكی از این دو رهگذر بین زمین و هوامعلق است و هنوز به زمین نرسیده است و این ویژگی تنش دیگری را برای مخاطب ایجاد می‌كند و به نظر می‌رسد كه این جنین رها شده قرار است روی آن پا گذاشته شود.

عكاس تصمیم گرفته كه دو رهگذر مرد را كه از كنار این موضوع می‌گذرند در كادر داشته باشد تا تفاوت نقش‌های مرد و زن را در جامعه برجسته‌تركند.

وی ادامه داد: ویژگی دیگر این عكس این است كه می‌توان تصور كرد جنین به این دلیل رها شده كه مادر او شرمگین بوده است و مردها چون چنین موقعیتی را نمی‌توانند تجربه كنند به این صورت نمایانده شده است.

جیهان عمار در پایان با اظهار خرسندی از حضور عكاسان بسیار در ایران به جامعه عكاسی ایران و برنده این عكس (محسن صالحی) تبریك گفت.

لینک مطلب

نوشته شده توسط پرستو در 21:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم آبان 1384

احمدي نژاد بهتر از بوش جهان را عليه ايران متحد کرد!!!

پس از اظهارات احمدي نژاد در خصوص "محو نام اسراييل از نقشه جهان"، ايران هفته گذشته به طور رسمي اعلام کرد که قصد تهاجم نظامي به اسراييل را ندارد. مي توان گفت که اين سياست ايران هوشمندانه است. اما اين تصور که احتمالاً بزودي دست احمدي نژاد پشت ماشه هسته اي قرار خواهد گرفت، بسياري از دول غربي را متقاعد کرده است که بايد براي مهار افراط گرايي ايران اقدام اساسي انجام داد.

اما آيا کسي واقعاً باور مي کند که بلر يک بار ديگر مصمم باشد به همراه بوش به ايران حمله کند؟ به تعبير اسکار وايلد، يک شکست نظامي در خاورميانه ممکن است بدشانسي تلقي شود، اما دو شکست نظامي بي مبالاتي خواهد بود. محکوميت شديد ايران توسط بلر [اگر ايرانيان بدين منوال پيش روند، مردم از ما سوال خواهند کرد: چه زماني وارد عمل خواهيد شد؟] کاملاً مشخصه هاي زمان جنگ عراق را دارد. بلر همچنين به ايران هشدار داده است که اگر تصور مي کند قدرت هاي غربي آن قدر درگير مسائل ديگر هستند که از واکنش جدي در برابر ايران صرفنظر خواهند کرد، "سخت در اشتباه است."

برای مشاهده ی کامل مطلب اینجا را کلیک کنید!

همسايگان خريدار دختران ايرانی!!!

در روز هاي اخير يک سايت خبري نزديک به راستگرايان گزارشي از تن فروشي برخي دختران ايراني در امارات متحده عربي منتشر کرده است که بر اساس آن"دختران ايراني بالاترين قيمت و خواهان را در بازار قاچاق دختران و زنان در كشور امارات متحده عربي دارند".

سايت خبري عارف نيوز در گزارش خود براين نکته تاکيد کرده که:"هم اكنون شيوخ عرب بيشترين پول را براي دختران ايراني پرداخت مي‌كنند و علاقه‌مند هستند اين دختران بين 14 تا 20 سال سن داشته باشند".

 اين گزارش مي افزايد: "بعد از دختران ايراني، دختران لبناني و برخي كشورهاي عربي شمال آفريقا قرار دارند و از زنان كشورهاي آسيايي ميانه و اروپاي شرقي بيشتر در ديسكوها و مراكز فحشاي مخفي درهتل‌ها و كاباره هاي دبي استفاده مي شود".

بای مشاهده ی کامل گزارش اینجا را کلیک کنید!

chi begam

نوشته شده توسط پرستو در 11:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم آبان 1384

آبگوشت

زن وارد قصابی شد و گفت:((تو رو به خدا کمی آشغال گوشت یا چربی به من بدهید،مدتی است بچه هایم گوشت نخورده اند.))

مردی که آنجا بود گفت:((به حساب من یک کیلو گوشت به خانم بده!))

زن از شوق بر خود لرزید و برای مرد دعا کرد.ظهر شوهرش آمد.

بوی آبگوشت مرد را حیرت زده کرد.زن جریان را مو به مو برایش تعریف کرد.مرد نان را در سفره گذاشت و از زن خواست تا خودش آبگوشت را در ظرف بکشد.

مرد کاسه خودش را دست نزد و سیگاری روشن کرد و به تماشای غذا خوردن همسر و چهار دخترش نشست.

دقایقی بعد پاکت خالی سم را از جیبش در آورد و به خود بالید که زن خیانتکار و دخترانش را به سزای اعمالشان رسانده است!

دلم گرفت!


جرج بوش

جرج بوش می ره بازدید یک مدرسه،سر کلاس میشینه و میگه هر سوالی دارید بکنید.

یکی بلند میشه و می گه:<<سلام آقای ریس جمهور،اسم من رابرته.من سه تا سوال داشتم:

1-چطور شد شما انتخابات رو باختید،بعد بردید؟

2-چرا شما می خواهید بدون دلیل به عراق حمله کنید؟

3-به نظر شما،بمب اتمی هیروشیما،بزرگترین عمل تروریستی تاریخ نبود؟>>

جرج بوش تکونی روی صندلیش می خوره و تا میاد جواب بده،زنگ تفریح می خوره.

زنگ بعد،یک پسر دیگه بلند میشه ومی گه:<<آقای ریس جمهور،اسم من جکه،و من پنج سوال داشتم:

1-چطور شد شما انتخابات رو باختید،بعد بردید؟

2-چرا شما می خواهید بدون دلیل به عراق حمله کنید؟

3-به نظر شما،بمب اتمی هیروشیما،بزرگترین عمل تروریستی تاریخ نبود؟

4-چرا زنگ تفریح 20 دقیقه زودتر به صدا در اومد؟

5-رابرت کو!!؟؟>>

 

http://behnamsh.blogfa.com/

نوشته شده توسط پرستو در 20:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم آبان 1384

جوک..... !!ریاضی زیباست

به ترکه ميگن برو يه  روزنامه کیهان بخر 10دقيقه بعد
با يه خر بر ميگرده ميگن اين چيه رفتي گرفتي ميگه
کيهان نداشت همشهري گرفتم
***************************

آخوند و مي زارند داور بازيه فوتبال....بازي شروع ميشه
علي دايي يه شوت مي زنه ميره بيرون اخونده ميگه گل..گل
تيمه حريف ميگه اخه توپ رفت بيرون اخونده ميگه
چون نيتش گل بود پس گل حساب ميشه
******************************

يه شب يه ماماني براي بچش لالايي ميگه بعد از 10دقيقه
بچش ميگه مامان خفه شو مي خوام بخوابم
***************************************************

قزوينيه داشته واسه رفيقش تعريف مي کرده که...بالام جان
ديشب رفته بوديم عروسي جات خالي مختلط مختلط مرد
و پسر قاطي
*******************************


يه مرده تو رستوران غذاشو مي زاره رو ميز و ميره دستشويي
براي اينکه کسي به غذاش دست نزنه يه يادداشت ميزره
کنارش که کسي به غذاي من دست نزنه زيرش هم امضا مي کنه
قهرمان بوکس...بعد مي ياد مي بينه غذاش نيست و جاش يه
يادداشت که نوشته من غذات و بردم.....قهرمان دو
*******************************


ترکه با رشتيه دعواش ميشه....رشتيه ميگه يا پنج تن بعد
ترک رو بلند مي کنه رو سرش مي کوبه زمين ترکه ميگه
خيلي نامردي خودت حريف نميشي 5نفر ديگر و صدا مي کني
******************************************************

ترکه ميميره همه جوکا تموم ميشه

خیلی قشنگه!

http://atena-elyas.blogfa.com/


ریاضی!!!!؟؟؟؟

یه روز غضنفر قلی را می بیند و از او می پرسد که: چه جوری با یک زاویه ی ۱۹ درجه و خط کش و پرگار می توان زاویه ی ۲۰ درجه ساخت؟

قلی پس از کمی فکر جوابش را می دهد. آیا می توانید بگویید قلی چه گفته است؟

***************************************

مجذور سن غضنفر به اضافه ی سن قلی کچل برابر است با ۲۲۴۰ ولی مجذور سن قلی کچل به اضافه ی سن غضنفر ۱۰۰۸ سال است.

آیا می توانید بگویید سن هر کدام چقدر است؟

 

http://sin90.blogfa.com/

 

نوشته شده توسط پرستو در 15:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم آبان 1384

گناه عشق ، همایون شجریان و گیتار!

آلبوم جدید همایون شجریان- نقش خیال – مثل سایر کارهای وی شنیدنی است. در میان قطعات این آلبوم ، قطعه گناه عشق که شعر آن غزلی از سعدی است از جهاتی متفاوت از سایر قطعات است. چرا که در میان سازهای ارکستر ، گیتار هم شنیده می‌شود. در جلد کاست اینگونه توضیح داده شده است:

" در خلق ارکستر و آواز"گناه عشق" از اشتراکات گوشه بیداد همایون و tarantas فلامینکو ، به طوری که از نظر موسیقی سنتی ایران و اسپانیا قابل ارزش و تامل باشد ، با تلفیقی در متن و محتوای اثر و نه صرفا در ارکستراسیون آن استفاده گردیده است."

همایون

شاید هر خواننده موسیقی سنتی ایران شهامت چنین نوآوریهایی را نداشته باشد، به خصوص وقتی که آن شخص پسر استاد بزرگ آواز ایران باشد و همه وی را از نخستین آلبومش با پدر مقایسه کنند و بسنجند. همایون شجریان در مصاحبه‌ای درباره نوآوری و پرهیز از تکرار گفته است:

" انسان باید خودش را بشکند تا گرفتار تکرار نشود. من هم هیچ وقت خودم را اسیر چارچوبها نکرده‌ام. ممکن است این یک نوع نقص باشد ولی دست ذوق و فکر را بازگذاشته‌ام. معتقدم برای نوآوری علاوه بر شناخت موقعیت تاریخی و احتماعی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم و با تکیه بر توانییهایمان از آن قالبی که ذهنیت ما را اسیر کرده است، بیرون بیاییم و چقدر سخت است، آن هم در جامعه‌ای که بیشتر روابط و ضوابطش در چارچوب‌ها است و خیلیها هنوز به این قالب‌ها پایبندند."

همایون شجریان چندان هم به موسیقی"تلفیقی" علاقمند نیست:

"از دیدی که من نگاه می‌کنم موسیقی تلفیقی خیلی نمی‌تواند نیازهای روحی مرا برآورده کند. درست است که تازگی دارد و به دلیل نو بودنش مورد توجه است. ولی من اینطوری نگاه نمی‌کنم که بعد از شنیدنش برای من چه حس و حالی باقی می‌مامند و حاصل این ترکیب مرا به فکری وا می دارد یا نه؟ البته این دید من است ولی نظر بدون تعصبی دارم و به این نوع موسیقیها گوش می‌کنم و بعضی وقت‌ها لذت هم می‌برم، ولی تاثیر ماندگاری در من نمی گذارد."

به قطعه کوتاهی از " گناه عشق" را از اینجا دانلود کنید و گوش کنید.

متن کامل یکی از مصاحبه‌های همایون شجریان

http://www.1pezeshk.com

 

نوشته شده توسط پرستو در 13:44 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم آبان 1384

!دانشگاه آزاد جنسي

فسادي كه آكادميك مي‌شود !!!

واقعا که!

دودورودودو! خبر:
برخي اساتيد اين دانشگاه با فريب دختران دانشجو و خوراندن ماده بي‌هوشي به آنان تجاوز مي‌كردند!

 

و اما بعد، دانشگاه رفتن خيلي خوب است و ما آنجا باصواد شديم و استادان به ما تجاوز مي‌كردند و البته كه بايد پسر و دخترها را در خيابان‌ها بگيرند و نگذارند كه فساد بشود چون در دانشگاه لازم‌تر است و روز اول در حسابداري دانشگاه به جيب‌هايمان تجاوز كردند بعد دم در به لباس‌مان تجاوز كردند و سر كلاس به مغزمان تجاوز كردند و حالا استادها... و خلاصه دانشگاه «آزاد» است و البته كه با شهرنو فرق دارد چون در شهرنو نمره مي‌گيرند و پول مي‌دهند و اينجا پول مي‌گيرند و نمره مي‌دهند!
***
دانشجو: استاد ببخشين ميشه يه بار ديگه نحوه‌ي فعاليت هورمون استروژن و پروژسترون رو توضيح بدين؟
استاد: اين‌طور كه نميشه عزيزم. من يه آزمايشگاهي تو خونه ساختم بايد بيايي اونجا به طور «عملي» بهت نشون بدم. به قول سعدي عليه‌الرحمه عالم بي‌عمل مثل زنبور بي‌عسله.
***
نخير اين هورمون‌هاي استروژن و پروژسترون بدجوري به معضل لاينحل جامعه‌ي امروز ايران تبديل شده‌اند. همين دو موجود فسقلي به دنبال خودش مسائل و مصائب و فساد اخلاقي و ازدواج و شغل و هزار مرض جسمي و جنسي و روحي و رواني و اجتماعي مي‌آورند. ولي خب مثل اين كه «استاد»ها بدجوري فشار هورمون‌شان زده بالا. حتي بيشتر از جواناني كه هر روزه به انحاء مختلف سركوب جنسي مي‌شوند.
***
سال اول چادر و مقعنه چانه اردكي، امن يجيب‌گويان وارد مي‌شوي و مراقبي كه دست از پا خطا نكني. سال‌هاي بعد يواش يواش چادر را ترك مي كني و مانتو و روسري مي‌پوشي سال‌هاي آخر ديگه خيلي راحتي. هي دختر! مراقب خودت باش! اينجا دانشگاهه! تو خيابون اگه كسي به دادت برسه اينجا ديگه كسي نيست!
***
رفع نياز جنسي مانند آب و هوا و غذا براي همه لازم است. اما تابوها و سياست‌هاي فرهنگي و باورهاي اجتماعي غلط از آن چنان پديده‌ي پستي ساخته است كه هر حركت در ارتباط با آن و شكستن محدوده‌ها به ابتذال و فساد مي‌كشد. بحران جنسي كه يكي از عميق‌ترين مسائل و مشكلات ايران امروز است و از چندين عامل سياسي و مذهبي و فرهنگي و اجتماعي ديگر ناشي مي‌شود، محصول فرهنگ‌هاي غلط جامعه‌ي ماست. اين‌چنين مسائلي آن‌قدر در خفا اتفاق مي‌افتد كه حتي قبح آن براي بسياري افراد از ميان رفته و «خبر» تلقي نمي‌شود! تنها كار عقلاي جامعه نيز اين است كه صورت مسأله را پاك كنند. همين.
***
در شرم‌آور بودن چنين اخباري كه هيچ شكي نيست. علاوه بر جنبه فساد اخلاقي آن، بحث «خيانت در امانت» را هم مي‌توان براي چنين اعمالي مثال زد. اين كه به هر حال دختراني با هزار اميد و آرزو و ده‌ها استرس و اضطراب و گذشتن از سد حماقت‌آميز كنكور و چه بسا با داشتن خانواده‌هايي مستمند و ناتوان از پرداخت شهريه به چنين دانشگاه‌هايي بروند و چنين افرادي خيانت در امانت كنند، خود جنبه‌ي ديگري از اين قضيه است كه جز با تاكيد بر فرهنگ صحيح اخلاقي و ايجاد مناسبات سالم ميان جوانان نمي‌توان با هيچ زور و فشار و محدوديتي آن را از بين برد.
***
اگر مسؤولين دانشگاه‌ها انكار كنند كه اين تنها يك مورد استثناست بسياري افراد و دانشجويان دانشگاه‌هاي مختلف به خوبي مي‌دانند كه فساد از اين نوع بسيار بيشتر است و حالا تنها چون مچ جمعي گرفته شده نمي‌توان گفت اين استثناست. مساله تعميم دادن به همه نيست مساله در گسترش پنهان آن و سر را مثل كبك در برف كردن است. بايد فكري كرد و قوانين و محدوديت‌هاي ناكارآمد را از ميان برداشت. با دروغ و كلاه سر خود گذاشتن و ايجاد محدوديت‌هاي ابلهانه و چند جشن ازدواج دانشجويي نمي‌توان جلوي اين اعمال را گرفت. حتي بايد امكانات بيشتري در شهرستان‌ها فراهم كرد كه دانشجويان بومي در شهر و ديار خود با آرامش و اطمينان درس بخوانند.
***
بحث ديگر جنبه‌ي «ريا و تزوير» است. ريا و تزويري كه سيستم گزينش حاكم آن را به تمامي ادارات و ارگان‌ها و سازمان‌ها و دانشگا‌ه‌ها اعمال كرده است. اين كه يكي ظاهري موجه و مطابق استانداردهاي «ارزشي» داشته باشد و به همه چيز و هر پست و مقامي برسد، آينه‌ي تمام نمايي از گسترش رياكاري و ظاهرسازي در ايران امروز است. استادان و افرادي كه گزينش مي‌شوند از خطا مصون نيستند اما مگر اينها همان‌هايي نيستند كه از ده‌ها فيلتر رد شده‌اند؟ آيا همين چيزها نشان‌دهنده‌ي نقص در سيستم گزينش نيست؟
***
يك دوستي گفت مي‌خواهد به من انگليسي خصوصي و تضميني ياد دهد. گفتم: نه قربانت «استاد»! اين‌ طور كه دارد فساد آكادميك مي‌شود مي‌ترسم به من تجاوز كني و بعد آلماني ياد بگيرم!

لینکستان itstart

نوشته شده توسط پرستو در 21:44 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم آبان 1384

بازم مثل همیشه...........

باز هم شاهد بازی ای بسیار زیبا از شاگردان امیر قلعه نوعی بودیم!!!

استقلال در یک بازی ۲۰ برای بیستمین بارپیروزی را در هم کوبید!!!!

استقلال ۱ ۰ پیروزی

 این برد را به همه طرفداران استقلال تبریک گفته !!!

آخرشه! 

هه هه!

واسه پیروزی ها هم از خداوند صبر ایوب را خواستارم!!!

ایشالله غم آخرتون باشه(که بعید به نظر میرسه!)

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آبان 1384

چیه؟ مگه ما دل نداریم؟!

بابا کوتاه بیا!!!

خاتمی و این کارا!!!

من که باورم نمی شه!!!

http://mehrdad3d.blogfa.com/

 

 

نوشته شده توسط پرستو در 20:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آبان 1384

جالبه!

راههای آزار همسر(ویژه آقایون)

از اونجایی که خانومها به سالروز تولد حساس هستند در روز تولد همسرتان سعی کنید برخلاف میل او شمع به تعداد سالهای تولدش یا حتی چندتا بیشتر تهیه کنید

قبل از رفتن به ماموریت سیمهای تلفن را دستکاری کنید تا ارتباط تلفن قطع شود تا علاوه بر آزار، چند صد هزار تومونی صرفه جويي اقتصادی به دنبال داشته باشد

عکسهای قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صدای بلند بگویید چه اشتباهی کردم ، چی بودم و چی شدم!!!

در هنگام سرو شام در حالی که زیر لب با خود زمزمه میکنید، گاهی هم از رستوران نزدیک منزل تعریف و تمجید کرده و با حسرت به غذای همسرتان خیره شوید

در مناسبتهای مختلف که لباس هدیه میدهید سعی کنید رنگی را انتخاب کنید که همسرتان از آن رنگ متنفر است و در زمان اهدا بگویید دیوانه هم این رنگ را میپسندد

هشدار: تمام توصیه های بالا خطرناک است حتما" قبل از انجام از میزان ظرفیت همسرتان مطلع شوید در غیر اینصورت امکان شکستگی سر و دست یا محرومیت از امکانات رفاهی وجود دارد

http://1hamed1.blogfa.com

یعنی بعدش چی می شه! 

جوک با حال می خوای؟

۱- روباهه می‌ره زير درخت به کلاغه می‌گه : به به چقدر زيبايی ، چه سری ، چه دمی ، عجب پايی.....

کلاغه می‌گه : زر نزن ، من خودم دوم دبستانم


۲- به رفسنجاني ميگن:حالا كه توي رياست جمهوري راي نياوردي ميخواي چي كاركني؟

ميگه:ميخوام بخونم واسه رهبري…


۳-تركه پشت شيشه مغازش می‌نويسه : امام با نوشابه

می‌پرسن اين چيه نوشتي

می‌گه : از مال شما كه بهتره! نوشتين امام با ماست!


۴- كلاغه ميشينه رو سر آخونده

ميگه سند باد جونم!

 چقد بزرگ شدي

http://badsignal.blogfa.com/

نوشته شده توسط پرستو در 15:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم آبان 1384

مشکی رنگ عشقه؟؟؟

مشکی رنگ عشقه؟ مشکی؟

من که تو کتم نمیره عشق مشکی باشه. البته نمی دونم اینا از چی حرف می زنن که مشکی می بیننش. ولی من اون چیزی که دیدم هر چیزی بود بجز مشکی. شاید بهتر بود می گفت صورتی بخاطر لطافتش، یا آبی بخاطر حیات بخشیدنش، یا سبز بخاطر همیشه زنده بودنش. قرمز بخاطر داغ و پر انرژی بودنش. اصلا سفید. آره سفید! همه ی  رنگای قشنگ دنیا رو که با هم قاطی کنی چی میشه؟ معلومه میشه سفید. سیاه که نمیشه که. سیاه وقتی هست که هیچ رنگی نباشه. هیچ توان و زندگی ای نباشه. هیچ عشق و محبتی اصلا نباشه. اونوقت چجوری مشکی میشه نماد عشق؟

 

میگن اونایی که خود کشی می کنن، توی اون دنیا توی یه خونه ای زندگی می کنن که در و دیواراش سیاهه، تا وقتی که زمان مرگ واقعیشون برسه و برن به برزخ. می دونین چرا؟ چونکه توی دنیا هم حتما همه جا رو سیاه می دیدن که خودکشی کردن.

حالا چرا باید مشکی رنگ عشق باشه؟ یعنی هر کس عاشق میشه دنیا رو سیاه و تیره و تار می بینه؟ یعنی عشق اینقدر زشته؟

 

واسه من که اینطوری نبود. من می تونم با جرات بگم که عشق من یه عشق واقعیه و هر چیزی جز این اسمش عشق نیست. شاید بشه بهش گفت محبت.(فرق عشق و محبت رو بعدا مفصل میگم).

داشتم می گفتم. واسه من که عشق به هیچ وجه رنگ سیاه نداشت. عشق واسه من سفیدِ سفید بود. همه چیزش قشنگ بود(و هست البته). دیدن معشوق قشنگه. دوری از اونم قشنگه. البته اینم بگم که اون  اولا چون هنوز توی راه نیومده بودم کاملا سفید نبود. مثلا بعضی وقتا به خدا می گفتم که چرا میون این همه آدم منو عاشق کردی؟ چرا این بلا رو سر من آوردی؟ ولی حالا می بینم که خدا چه لطفی به من کرده. چون واقعا این عشق مقام منو بالا برده و اینو من کاملا احساس می کنم. مثلا خیلی فکرم باز شده. اصلا به هر چیزی که شروع می کنم به فکر کردن، به نتایج خیلی جالب و البته تکون دهنده ای می رسم. از تاثیرات دیگه ی عشق می تونم از رقیق شدن شگفت انگیز احساسم بگم. و هزار تا چیز دیگه که گفتنی هست و نیست.

 

گفتم دوری معشوق هم قشنگه. آره. نَگین "معما چو حل گشت آسان شود" و فکر نکنین الان از سر شکم سیری و خوشی این حرفا رو می زنم. چون که من همین الان در ایام دوری به سر می برم. الان 6 ماهه که معشوقم رو ندیدم. در طول این یک سال و نیم عاشقی فقط یک بار باهاش حرف زده م. اونم همون اولین باری که دیدمش. حالا چه حرفی؟ اون ازم ساعت پرسید و منم جواب دادم و اونم رفت. به همین سادگی. مث هزار تا آدم دیگه که تا حالا ازم ساعت پرسیدن. ولی این یکی فرق داشت. وقتی رفت تازه فهمیدم کی بود. تازه فهمیدم چجوری قلبم رو به تپیدن وا داشته. بعد از اون روز فقط 26 بار دیدمش. تمام این دیدن ها می دونین چجوری بود؟ فقط توی کوچه یا سر خیابون منتظر می شدم که از خونه بیاد بیرون، بیاد سر خیابون، تاکسی بگیره و بره. همه اینا روی هم یک دقیقه هم نمی شد. به جز یک بار که مسیر خونه تا مدرسه رو پیاده رفت و من دنبالش رفتم و 20 دقیقه طول کشید، بقیه ی دفعه ها همونطوری که گفتم گذشت. من هر بار که می دیدمش توی تقویم علامت می زدم که یه روزی نشونش بدم. توی یه سالنامه. گذاشته بودمش توی یه کیف سامسونت و درش رو هم قفل کرده بودم. اون دزد که اومد، دیده بود در کیف قفله، شکسته بودش و هر چی که توش بود برده بود. همه چیز، بجز اون سالنامه!

 

یه بار قبل از اینکه بیاد بیرون، یه کاغذ گذاشتم لای در خونشون و رفتم. روی اون کاغذ نوشته بودم:

"ای یادگار از تو غرور زخمی ام/ای فارغ از من، فارغ از یادت نیم"

فردای اون روز وقتی منتظر بودم بیاد و ببینمش، پسر همسایه شون اومد و اعتراض کرد به رفتارم. گفت که باعث اذیت و آذار شدم. اون روز خیلی ناراحت شدم. چون تازه فهمیدم که دارم اونو اذیت می کنم. من احمق اونقدر دیوونه ی