اين عكس مربوط به مسابقات بوكس ميان وزن در لاس وگاس است كه در روز يكشنبه ميان Vargas و Joe Cortez برگزار شد و نتيجه آن هم اين برجستگي نسبتا بزرگ بر روي چشم چپ Vargas است.اين عكس يكي از عكسهاي زيباي ورزشي است كه جزو بر

البته بر همگان واضح و مبرهن است كه ما سگها حيوانات خوب و وفاداري هستيم و امسال هم سال سگ ميباشد كه از طرف خود و ساير سگها اين سال را به همنوعانمان تبريك ميگوييم. اميدواريم برخلاف آدمها كه ما را تحقير كرده و مرتب ميگويند روز سگي يا سال سگي، هميشه سالتان سگي و پر از عشق و وفا و استخوانهاي چرب و چيلي باشد.
اصولاً آدمها خيلي در مورد ما سگها مغالطه ميكنند مثلاً ميگويند: «دروغ ميگي مثل سگ!» كه از سوي آدمها خطاب به دروغگويان به كار ميرود که در حقيقت اهانت به سگهاست. شما تا به حال كدام سگ را ديدهايد كه دروغ بگويد؟ نه وجداناً ديديد؟ نه جان تولههايتان ديدهايد؟ تازه اگر سگي بتواند حرف بزند او را به سيرك ميبرند كه از حلقه بپرد چه رسد به اين كه دروغ بگويد، حتماً محاكمهاش ميكنند. به عنوان نمونه در كنفرانس سالانهاي كه ما در نيمهشب يكي از همين شبهاي آخر سال داشتيم بعضي از سگها، آن سگ سفيد موسوم به كلب آستان امام رضا را به دروغگويي متهم كردند و حتي خواستار اين شدند كه او را از جامعهي سگها طرد كنند ولي در حقيقت اين مساله تهمتي بود كه آدمها به اين سگ درستكار و مظلوم زده بودند كه همينجا اعلام برائت و اعادهي حيثيت ميشود. قضيه اين بود كه سال گذشته يكي از همنوعانمان را به زور و كشان كشان به حرم امام رضا بردند كه از او فيلم بگيرند و بفروشند و هر چه هم زوزه كشيده و التماس كرده بود كه من نميخوام فيلم بازي كنم به حرفش توجه نكرده و حقوق مدني و سگي او را نقض كرده بودند.
بله اين مساله از سودجويي يك مشت آدم بود و نه سگ بيچاره و به قول نظامي:
سگ بر آن آدمي شرف دارد
كه چو خر ديده بر علف دارد
وگرنه ما سگها بسيار از آدمهاي بيوفا كه به خاطر پول و ماديات و منافع به همديگر پشت ميكنند يا شكم همديگر را پاره ميكنند، وفادارتريم و به قول اميرخسرو دهلوي:
سگ كه وفايي به ريا نيستش
ز آدميي بِه كه وفا نيستش
حتي برخلاف آنچه كه آدمها ما را وحشي و پاچهگير ميخوانند بسيار قانع و صلح دوست هستيم و باز هم به قول نظاميِ آدمها:
سگ صلح كند به استخواني
ناكس نكند وفا به جاني
اينطوري است كه آدمها گناه پاچهگيري خودشان را گردن ما مياندازند و وقتي به يكديگر ميپرند و دشنام ميدهند آن را با ما مقايسه ميكنند كه به شدت تكذيب ميشود و ما سگها هرگز و هرگز دشنام نميدهيم به همين جهت از بعضي آدمهاي آدمنما بهتريم و باز هم به قول اميرخسرو دهلوي:
چون شدي در تاب از من، داد دشنامم رقيب
سگ زبان بيرون كند چون گرم گردد آفتاب
خب راست ميگويد اين اميرخسرو، اينقدر وحشيبازي و پاچهگيري در دعواها و منافعشان ميكنند كه ما سگها از خجالت نميدانيم چه كنيم. تهمت ميزنند آقا! ميگويند كار و عمل ما ددي و بيخردي است. به ما چه كه اين غريزهي حيواني ماست، آدمها راست ميگويند بروند انسان شوند مثل جامي كه ميگويد:
خشم با ديگران سگي و ددي است
وين سگي و ددي ز بيخردي است
بله اين طينت و طبيعت ماست و اگر آدمها دارند از ما تقليد ميكنند مقصر ما نيستيم. خودشان آدم باشند. مولانا ميگويد:
مه فشاند نور و سگ عوعو كند
هر كسي بر طينت خود ميتند
حالا كه اين مهتاب نور ميفشاند بعضي آدمها به عوعو كردن ميافتند تقصير ما چيست؟
يا ببينيد كلماتي كه در دشنام به همديگر استفاده ميكنند و همهاش از ما موجودات زبان بسته مايه ميگذارند: پدرسگ، مادرسگ، تخمسگ، پدرسگ صاحاب، ... چرا از خودشان مايه نميگذارند كه مثلاً بگويند پدر آدميزاد يا تخم آدم؟ مگر ما چهمان از آنها كمتر است؟ يا ميگويند: كلي سگدو زديم، مث سگ جون كنديم، دِ نكن سگ مصب!، مث سگ هار و... آخر ما چه بدي به اين آدمها كرديم؟ اين همه نگهباني مزرعه و گله و باغ و ساختمان و خدمت به پليس و زلزلهزدگان را نميبينيد؟ نهايت بيماري بدي كه در ما سگها پيدا ميشود هاري است كه آن هم ويروسي و طبيعي است اما آدمها هزار نوع بيماري هاري و ديگرآزاري و بيماريهاي رواني دارند. نگاهي به دنيايشان بيندازيد. اين همه جنگ و قتل و كشت و كشتار در دنياي سگها ديده ميشود؟
يا آدمهايي كه خودشان را سگ درگاه و كلب آستان اين و آن ميخوانند به ما چه كه ميخواهند عقدهي مازوخيستي و پاچهخاريشان را به نام ما تمام كنند؟ ما فقط به كساني وفاداريم كه نسبت به ما محبت كنند ولي برخي از اين آدمها خودشان را سگ آستان كساني ميكنند كه زورگو هستند و از ترس يا منافعشان اين كار را ميكنند. اينجا معلوم ميشود كه ما سگها از جنبه خصلتهاي نيك از بسياري آدمها بهتريم.
اين بود اعتراض عوعوآميز و سگدوستانهي ما نسبت به ادبيات ضدسگي دنياي آدمها. سال سگ بر شما و تولهسگهايتان مبارك.
از طرف نژادهاي: بيگل، چوچو، ژرمن شفرد، شيانلو، پولي، اشپيتز، پودل، سيبرين هاسكي، يوركشاير ترير، دوبرمن، شيتزو، دالماسين، بولداگ، لابرادور، پيكينيز، كيشوند، پاگ، بيوسرون، گريت دين، كالي، تازي، مالتيز، گلدن رتريوير، پاپيلون، برنيلار دينر، بوكسر، داش هوند، شيهواهوا، اسپانيل، سگهاي ولگرد طبقهبندي نشده و دهها نژاد ديگر.
برگرفته از وبلاگ نقطه ته خط
خانم كپي
بازيگران: يك عدد پسر، يك عدد دختر و عده اي هنرور (يا همان سياهي لشگر)
سمنو (پرده اول)
يك عدد پسر سر كلاس نشسته و بي حوصله نگاه استاد ميكند. جلوي او يكي از همان سياهي لشگرها منتهي از جنس ذكور نشسته و همه حرفها و عطسه هاي استاد را هم يادداشت ميكند. پسر با خودش ميگوييد "دو واحد عمومي كه ديگه اين حرٿها را ندارد...!"
تا استاد رويش را به تخته ميكند تا بنويسد چنان پشت سر پسر جلويي ميزند كه صدايش در كلاس مي پيچد. استاد سريع بر ميگردد و دنبال مظنون مي گردد اما چون كسي را نمي يابد به همه چشم غره ميرود و ادامه ميدهد. نفس نفر جلويي بند آمده و تا آخر زنگ كوپ كرده است.
پسر نمي داند چرا دلش سمنو ميخواهد!!! اين فصل سال و هوس سمنو...؟!!!
دانشجويان مختلفي مي آيند و مي روند (باز همان سياهي لشگرها). اما يكي از دخترها كه بيرون ميرود انگاري پسر داستان ما مدتهاست او را مي شناسد!!! اين احساس برايش كمي عجيب است. خيره به در منتظر مي شود تا دختر بيايد. دختر مي آيد. نه آشنا نيست اما ... چرا يك احساس خاصي نسبت به دختر پيدا كرده!!!نميداند... آخر كلاس سر حضور و غياب دقت ميكند تا نام دختر رابيابد...
-كبري كبرايي
-بله...
"يافتم...يافتم...كبري.."
دفعه بعد سعي ميكند پشت سر كبري بنشيند تا بهتر بتواند احساسش را تحليل كند!!!
بعد متوجه ميشود كه اسم شناسنامه اي او كبري است و در جمع دوستان نيوشا صدايش مي زنند!!!
سر كلاس حواسش به نيوشاست... و متوجه ميشود تمام زنگ جزوه بر ميدارد.
بعد از كلاس پيش نيوشا ميرود و ميگويد "ببخشيد خانم كبرايي ميتوانم جزوه شما را بگيرم؟ آخه شما خيلي خوب جزوه مي نوسيد..."
دختر با چنان ادايي ميخندد و ميگويد: "كي گفته...!!! من جزوه چندان مرتبي ندارم..."
"شكسته نفسي مينماييد..."
بعد به زور جزوه دختر را ميگيرد. شب توي خوابگاه جزوه را باز ميكند... تنها چيزي كه داخل جزوه نيست حرفهاي استاد است.!!! نيوشا خانم مدام سر كلاس مي نوشته اما نه جزوه!!! بلكه با كناريش از اين طريق حرف ميزده!!!
پسر متوجه مي شود حسابي ضايع كرده و احتمالا دختر همه چيز را فهميده... ازفردا دل را به دريا مي زند و با نيوشا بيشتر حرف ميزند. از زمين و زمان و.... «البته قابل ذكر است كه هنوز در حياط جلوي دانشگاه هستند و كار به حياط خلوت پشت دانشگاه نكشيده!!!» خوب طبيعتا حرفهاي گنده گنده ميزنند و سعي ميكنند تنها بحث علمي بكنند!!!
-به نظر من اصولا ماركس در مورد.........
-نه... اشتباه ميكنيد...... اين نظر مال هگل است........
اما خوب كم كم كار به پشت دانشكده ميكشد.
-راستي نوار جديد جواد يساري رو گوش كردي...؟
-آره خيلي باحاله!!! مخصوصا اون آهنگش كه در مورد مادره!!!
اينجاست كه كم كم دهان جفتشان شيرين ميشود و مزه سمنو ميگيرد.

سيب (پرده دوم)
كم كم تابلو ميشوند و همه جا اسمشان سر زبانها مي افتد. دوستان دختر مدام او را دست مي اندازند و دوستان پسر هم حسابي اذيت ميكنند.
-شنيدم هواي پشت دانشكده خنك تره!!! مگه نه؟
-آره بابا... واسه بعضي ها شانزليزه است...
-خوبه يه تابلو بزنيم به پاريس دانشكده خو ش آمديد!!!
در تعطيلات بين دو ترم هر دو به شهرشان ميروند و پسر با خانواده اش صحبت مي كند و راضي شان مي كند كه به خواستگاري دختر بيايند....
بعد از كلي غرغر به شهر دختر ميروند و خلاصه كمتر از دو هفته مراحل طي ميشود و عقد ميكنند....
سماق (پرده سوم)
اين دو جوان كه بي مي مست و بي شراب شوريده بودند ديگر سر از پا نمي شناختند... همه جاهاي تهران را با هم كشف كردند. همه ديوان شعراي عاشقانه سرا را با هم دوره كردند...!!! همه جملات عاشقانه اي كه از حضرت حوا و آدم تا به امروز مد بوده را به هم گفتند....
اين مرحله اسمش سماق است. مثل سماق روي كباب دلنشين است.
سكه (پرده چهارم)
خماري مرحله قبل كمي رفته و حالا پسر جدي به زندگي نگاه ميكند... بايد دنبال كار باشد و پول در آورد...
زندگي كردن خرج دارد. به جاي خانه به خوابگاه متاهلين مي روند.... حالا جوان بدو... كار بدو...
مگه كار پيدا ميشه!!.... "به خاطر يك مشت دلار... يعني ببخشيد يورو... يعني معذرت ميخواهم...ريال...!"
سير (پرده پنجم)
در اين پرده كمي وسايل براي خرد كردن لازم است.....
كم كم خانم از وضعيت اقتصادي ناراضي ميشود و زبان به غرغر ميگشايد... مرد كلافه مي شود...
دعوا از آن جايي آغاز ميشود كه به خانم مي گويد چرا خانه نا مرتب است!
-تو از اول شلخته بودي...
-من شلخته بودم...؟
-آره...شلخته بودي..!!! از همان جزوه نوشتنت معلوم بود مرتب نيستي....
بعد همان وسايل مذكور را بر سر هم خرد ميكنند....
دعوا مثل سير ترشي مي ماند... كمش خوش مزه است زيادش دل را مي زند.
سركه (پرده ششم)
حالت قهر بعد از دعوا است...
-........................ (آقا خيلي تابلو كتاب مي خواند)
-........................ (خانم مثلا تلويزيون مي بيند)
اين پرده چون كسي با كسي حرف نميزند كوتاه است. قهر مثل سركه مي ماند. كمش خوب است زيادش آدم را خفه ميكند.!!!
سبزه (پرده هفتم)
اينجا ديگر براي هم جا افتادند.... سر سفره هفت سين نشسته اند. (با هم آشتي كردند) و هردو به اين قضيه ٿكر ميكنند كه پارسال اين موقع همديگر را نمي شناختند اما حالا مي شناسند.... و عاشقانه همديگر را دوست دارند.... از اينجا به بعد مثل سبزه رشد ميكنند بارور ميشوند....
چهارشنبه سوري نزديكه اوضاع بگير بگير زياده. يه روز يه بابايي رو بهش گير دادن و بين اين بابا و اون بابا ماموره يه ديالوگهايي رد و بدل شد كه قسمتي از اون به رشته تحرير در آورده شده خودتون ببينيد چي شده اون شب البته چهارشنبه سوري نبوده ها. ولي اينجوريه ديگه........
در ضمن چهارشنبه سوري مراقب خودتون باشيد بالا سرتونم نگاه كنيد ببينيد كه يهو يه ترقه اي چيزي نيوفته تو سرتون. آخه شانس كه نداريد كه. خلاصه گفتن از من بود.

سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران...
منبع : آنتی ضعیفه
فروغ تنهاست. خيلى بيشتر از آنكه بتوان از چشمانش فهميد.
دل كوچك اين دختر ۶ ساله آنقدر غمگين است كه نمى شود باور كرد.اين ها را وقتى فهميديم كه كيف مدرسه اش را گوشه اتاق انداخت و با بغض گفت: «ديگر مدرسه نمى روم.»
مادر چشمان پر اشكش را به گلهاى بى رنگ و روى قالى سوخته دوخت و قلبش آتش گرفت و پدر از خانه بيرون زد تا در شلوغى شهر گم شود.
فروغ كنارم مى نشيند.دستهاى سوخته اش را مى خواهد پنهان كند، مبادا كه چشمان جست وجو گر آدمها با سؤالهايشان دل كوچكش را برنجانند.
| فروغ جان تلويزيون مى بينى؟
- سرش را به علامت مثبت تكان مى دهد.اين دخترك در چهار ديوارى خانه جز تلويزيون هيچ همدمى ندارد.
| فروغ يادت هست كه چطور شد خانه آتش گرفت؟
دخترك نگاهم مى كند.مى داند كه به اميدى پاى به روزنامه گذاشته، مى داند كه مى خواهد كمكش كنم.

او معناى كمك را خوب مى داند.همان لحظه اى كه در ميان شعله هاى آتش فرياد كمك مى زد معناى اين واژه را عميقاً درك كرده است، حالا هم هنوز از ته دل بى صدا روزى هزار بار همين واژه «كمك» را با خودش مرور مى كند.
- ظهر بود.ناهارم را خورده بودم.مامانم داشت ظرف مى شست. داداش كوچولو هم توى حياط بازى مى كرد.خيلى دوست داشتم كبريت بازى كنم.رفتم توى اتاق مى خواستم خاله بازى كنم.براى خاله بازى بايد تخم مرغ درست مى كردم.
مادر چشمانش به اشك مى نشيند.
- ۱۹ شهريور سال ۸۲ بود.دخترم ۴ ساله بود.ظهر يك پنجشنبه بود.پدرش سركار رفته بود.من ناهار بچه ها را داده بودم و داشتم ظرفها را مى شستم.پسرم در حياط بود و باخودش بازى مى كرد.يكدفعه صداى فريادهاى فروغ و شعله هاى آتش را ديدم، رختخوابها آتش گرفته بود.خودم بهيار هستم و در بيمارستان كار مى كنم.دخترم دچار سوختگى و گاز گرفتگى شده بود.فوراً فروغ را به بيمارستان رسانديم.از ياسوج او را به علت شدت سوختگى به اصفهان بردند.يك ماه بسترى بود و تحت مداوا، به علت گاز گرفتگى نمى شد بچه را به اتاق عمل برد، الآن دو سال و نيم مى گذرد هنوز مفصل دستانش آزاد نشده است.وضع مالى مان طورى نيست كه بتوانيم از عهده مخارج بيمارستان برآييم.
امسال فروغ بايد به پيش دبستان مى رفت، فكر كرديم اگر به مدرسه برود حال روحى اش بهتر مى شود شايد اگر به كلاس و درس و هم شاگردى ها مشغول شود آن وقت كمترغصه بخورد.اما فروغ چند روزى بيشتر به پيش دبستان نرفت.يك روز با چشمان گريان به خانه آمد.كيفش را گوشه اتاق انداخت و فرياد زد: ديگر نمى خواهم بروم. بچه ها از من مى ترسند، بچه ها من را مسخره مى كنند
.من خجالت مى كشم كه نمى توانم مداد دست بگيرم و بنويسم و...
* * *
فروغ گريه مى كند و مادر با اشك هاى دخترك ديگر حرفى نمى زند.ديگر بيش از اين لازم نيست تا او بخواهد برايمان بگويد. مى دانم فروغ نمى تواند بنويسد. نمى تواند نقاشى كند و مداد رنگى به دست بگيرد، نقاشى هاى اين دخترك سياه است. آرزوى فروغ اين است كه روزى دكتر شود، روزى بيايد كه او براى همه بچه هاى بيمار نيازمند كارى كند.اين را خودش مى گويد.دختر ۶ ساله اى كه معناى كمك، تنهايى و نيازمندى را خيلى خوب حس كرده است.
فروغ تنها چيزى را كه دوست دارد عمو پورنگ است.عموپورنگ برنامه كودك كه به دل تنهاى او شادى مى دهد.خودش مى گويد: تنها عموپورنگ مرا خوشحال مى كند.شادى كودكانه اين دخترك اى كاش بيشتر شود.
فروغ از عيدى گرفتن خوشحال نمى شود.براى او عيد مثل ديگر روزهاست.او با آمدن عيد باز هم تنها خواهد شد و هيچگاه آرزويش سبز نخواهد شد.
به فروغ مى گويم تو به مدرسه خواهى رفت.مدرسه اى كه در آن مشق عشق، هميارى، دوستى و محبت سرمشق هاى تو هستند.
به فروغ مى گويم فروغ جان امسال بهار پشت پنجره كوچك دلت است و مى خواهد به تمام اندازه دنيا شادى برايت بياورد. امسال مداد به دست خواهى گرفت و با شادى نامت را خواهى نوشت.امسال به اندازه هزاران سال معناى خوشبختى را حس خواهى كرد.
فروغ، امسال در دل پر غصه ات هزار بادكنك رنگى پرواز خواهدكرد.
فروغ، تو امسال از تنهايى بيرون خواهى آمد.چون ميهمان تمام سفره هاى هفت سين خواهى بود و مقلب القلوب را معنا خواهى كرد و حال ما را به بهترين حال تبديل خواهى كرد.فروغ تو امسال با دل شكسته ات ما را به خدا نزديك نزديك مى كنى.خوشا به حال آنانكه سلام تو را جواب دهند.![]()
چهار راه ولیعصر رو انتخاب کرده بود، چون مرکز شهر و محل گذر دانشجوها و هنرمندها و آدمحسابی ها بود. پیش خودش گفت اونهایی که پز روشنفکری و رمانتیک بازی میدن، از کنار یه دختر جوان شیشه پاک کن بی تفاوت رد نمیشن.
چراغ قرمز شد.
پارچه تمیز و سفید و اسپری شیشه پاککن رو از کیفش درآورد و رفت سراغ شیشه ماشینها و رانندههاشون. از سمت دیگر خیابان، پسر نوجوانی میان ماشینهای متوقف شده، راه افتاد: «روزنامه... روزنامه... طرح انتخاب دختر نمونه! روزنامه... روزنامه....»
چراغ سبز شد.
***
پسرك پريد لبهي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛
دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازي همديگر ميرفتند، با فاصله يك جوي آب از هم. رسيدني در كار نبود، حتي تا قيامت!
***
با سرعت انگشتانش را روي دكمهها فشار ميداد و حروف به سرعت به هم ميچسبيدند و روي صفحه حك ميشدند.
«از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه.»
فكر كرد همينقدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتاييشون ميل ميزد و منتظر جواب ميماند......
***
مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني.
حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد
گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ..."

منبع: موازی

* I was childish and unfair
To you, my only friend
I regret, but now it's too late
I can't show you any more
The things I've learned from you
Cause life just took you away
I'm asking why
I'm asking why
Nobody gives an answer
I'm just asking why
But someday we'll meet again
And I'll ask you
I'll ask you why
Why it has to be like this
I'm asking you why
Please give me an answer
Many years and stupid fights
Till we accept to see
How it was and it'll always be
Why it has to be like this
Why we don't realize
Why we're too blind to see the one
Who's always on our side
I'm asking why
I'm asking why
منبع : وبلاگ زهرا
بيست سال پيش يک مقنعه سرم کردن يه مانتو تنم کردن فرستادنم مدرسه... زار مي زدم و سئوال مي كردم چرا بايد مقنعه سر کنم... ميگفتن چون همه مقنعه سر ميکنن تو هم بايد سر کني وگرنه رات نميدن... رفتم با چشاي گريون مدرسه و تمام روز احساس خفگي مي كردم توي قفس... قفس حجاب...
اون روز خبر نداشتم که حالا حالا ها بايد توي قفس باشم... اون روز فکر مي كردم تنها ايراد دختر بودن همين حجاب داشتن هست ولي کم کم فهميدم که حجاب مشکل اصلي نيست... فکر مي كردم زن خيلي موجود ضعيفي هست و بدبخته ولي کم کم فهميدم که دقيقا برعکسه و اين قدرت زياد زن هست که باعث شده ازش بترسن و بذارنش توي قفس حجاب... به بهونه لطافت.. ظرافت و آسيب پذيري زنو کردن توي قفس و ابتدايي ترين حقو حقوق انساني رو ازش گرفتن...
اونقدر فشار زياد شد که کم کم يه عده زنها باورشون شد که انسان درجه دو هستن و بايد توي قفس باشن... ديگه واسه همه جا افتاد که حق طلاق با مرده و بعد از طلاق بچه هم به مرد ميرسه... براي همه عادي شد که پسر قبل از ازدواج آزاده که هر کار دوست داره بکنه ولي يه دختر اگه تا چهل سالگي ازدواج نکنه همون حق ها رو نداره...
همه باورشون شد که اين حق طبيعي مرد هست که هم زمان چهار تا زن داشته باشه كاملا قانوني... همه باورشون شد که زن اگه کتک ميخوره به خاطر آبروي خانواده بايد سكوت کنه.. بسوزه و بسازه.... خيلي چيزاي ديگه رو هم همه کمابيش قبول کردن... همه چي رفت توي مغز مردم و شستشو داده شد.... حالا ديگه حتي نميشه با تحصيل کرده ها و روشن فکر ها هم در مورد ساده ترين حقوق زن ها بحث کرد... فقط بايد قبول کرد که زن بودن همينه که هست البته زن ايراني بودن! ...

روز جهاني زن International Women's Day
سلام سلام ! خودتون قضاوت کنید
منبع مطلب نوشته ای زیبا و خواندنی از بزرگمهر شرف الدین
وبلاگها یک مصیبت به تمام معنا هستند. هر بار که ایمیلهایم را نگاه میکنم، این پیام تکراری خونم را به جوش میآورد: «وبلاگ من به روز شد. حتما نگاه کنید.» اما هر بار که به وبلاگها سر میزنم، هیچ خبر جدیدی نیست. از میان هر هزار خط، یک جمله قابل تامل به چشم میخورد که آن هم از سایتهای خبری کپی شده است.
واقعا چه کسی اهمیت میدهد وبلاگنویسها دیشب چه خوردهاند یا تازگی کدام کتاب را خواندهاند؟ هیچ کس! چه کسی این همه وبلاگ را میخواند؟ هیچ کس؛ شاید وبلاگنویسهایی که به وبلاگها دوستانشان سر میزنند تا یک نفر هم نوشتههای آنها را بخواند. «سلام، خیلی قشنگ نوشته بودی، لطفا سری هم به وبلاگ من بزن». وبلاگنویسی یک فرایند تبلیغی بیهوده است، یک چرخه بیمار. آدمها لینک وبلاگ دیگران را در صفحههایشان میگذارند تا دیگران هم آدرس آنها را در گوشهای تبلیغ کنند. به خاطر همه اینهاست که من از وبلاگها متنفرم.
سوپ وبلاگها که قرار بود پیشغذا یا شاید دسر اینترنت باشد، امروز تبدیل به اصلیترین خوراک دیجیتال ما شده است. هر بار که در موتور گوگل جستجو میکنم، صدها صفحه باز میشود که نیمی از آنها نوشتههای خستهکننده و بیاهمیت وبلاگ نویسها هستند. اگر میخواهید درباره متروهای لندن اطلاعاتی به دست بیاورید، جستجو در اینترنت دیگر به هیچ جا نمیانجامد. بیشتر صفحاتی که بر اساس این کلید واژه باز میشوند، خاطرهنویسیهای بیهوده کسانی هستند که کیف بغلیشان را در قطار زیرزمینی جا گذاشتهاند یا از لیز بودن پلههای برقی گله دارند. این قبیل نوشتهها شاید برای عدهای جذاب باشد؛ اما در نگاه من، یک کابوس تمامنشدنی است.
نمیدانم چرا وبلاگها به وجود آمدند؟ میگویند اولین وبلاگها در اواخر دهه 90 به وجود آمدند. آن روزها آنهایی که از دنیای اینترنت به هیجان آمده بودند، دوست داشتند چیزهای جالبی که روی وب دیدهاند را به بقیه هم اطلاع دهند. آن روزها وبلاگ، یک مجله عمومی بود که با نگاهی شخصی نوشته میشد. برنامهنویسها پیشرفتهای هفتگی خود را گزارش میدادند و گزارشگرها پیشرفت روزانه کوهنوردان یا موتورسوران بیابانی را مرحله به مرحله به اطلاع علاقمندان میرسانند.
وقتی پای بازیگران سینما و خوانندهها و ستارگان ورزشی هم به دنیای اینترنت و وبلاگها باز شد، باز هم مشکلی وجود نداشت. میلیونها نفر درجهان تشنه این بودند که مایکل جوردن درباره رسواییهای پشت پرده باشگاههای ورزشی بنویسد یا کلینتون خاطرات سیاسی خود را به رشته تحریر در آورد – و واقعا هم چه کسی هیجان انگیزتر از او. کمکم پای مدلها، نویسندگان، دانشمندان، و حتی پادشاهان هم به دنیای وبلاگ باز شد. باز هم مشکلی نبود. آدمهای مشهور سالها بود که به دنبال راهی برای ارتباط با طرفداران یا پیروان خود میگشتند و چه راهی بیدردسرتر از این. اما ناگهان پای همه ما به دنیای وب باز شد. نرمافزارها ریختن مطالب را روی وب آسان و سریع کردند و یک شب همه ما تصمیم گرفتیم نظریات شخصیمان را با جهان در میان بگذاریم. ناگهان همه ما تصمیم گرفتیم خاطره بنویسیم و میلیونها صفحه از وب را با نوشتههای خود پر کنیم. من نمیدانم در وبلاگنویسی چه لذتی نهفته است که میلیونها نفر، صدها ساعت از وقت خود را پشت کامپیوترهایشان میگذرانند تا نوشتههایی را بنویسند و صفحهبندی کنند که هیچکس زحمت خواندن آنها را هم به خودش نمیدهد. نمیدانم بلاگرها چه جسارتی دارند که اینگونه، سادهترین اتفاقات زندگیشان را با حروف درشت و رنگی مینویسند و با فشار یک دکمه برای جهان ارسال میکنند. نمیدانم دغدغههای ساده فلسفی ما درباره دوستیهای بیسرانجام یا روابط خانوادگی چه جذابیتی ممکن است برای دیگران داشته باشد.
نمیدانم چه شد که ناگهان میلیونها نفر به این نتیجه رسیدند باید هر چه زودتر زندگینامه خود را به ثبت برسانند تا عمر پربارشان هدر نرود. میگویند وبلاگها ستون دیگر دموکراسی هستند، میگویند وبلاگها به اندیشه آزاد مجال شکفتن میدهند و فرهنگ گفتگو را به ما میآموزند، میگویند وبلاگها آدمها را به هم نزدیکتر میکنند، اما همه این معجزهها کجاست. آیا مدافعان وبلاگ فراموش کردهاند که جز فهرست لینکها و عکسهایی که از سایتهای دیگر برداشته شده، حرفی برای دفاع ندارند. وبلاگهای امروز مجلههای عمومی با نگاه منتقدانه نیستند، نشخوار اندیشههای فردیاند که از دریچهای بسیار شخصی و تنگ نوشته شده است.

تمام مطلب را در ادامه مطلب بخوانید!
مطالب مرتبط با این پست :
وبلاگستان ما هم باید به خدمون بیاد
...
غضنفر از طبقه صدم یه ساختمون میپره پایین، به طبقه پنجاهم که میرسه میگه: خب الحمدالله تا اینجاش که بخیر گذشت!!!
غضنفر با پسرش رفته بوده دزدی، پاسبونه میبینتشون. دوتایی میزنند به چاک، پاسبونه هم میگذاره دنبالشون و داد میزنه:کره خر! واستا!! پسر غضنفر وامیسته میگه: بابا منو شناسایی کردن، تو برو!!!
غضنفر سرطان داشته، میره مشهد خودشو با قفل و زنجیر میبنده به پنجرة فولادی و کلید رو هم قورت میده، میگه: تا شفا نگیرم نمیرم! بعد یک ساعت خبر میرسه که تو حرم بمب گذاشتن، غضنفر یک کم دست و پا میزنه، بعدِ یک مدت داد میزنه: یا حضرت ابولفضل منو از دست این امام رضا نجات بده!!!
غضنفر میخواسته بره بهشت زهرا، گل گیرش نمیاد کمپوت میبره!!!
غضنفر از یکی میپرسه قبله کدوم طرفه؟! یارو میگه مستقیم، غضنفر میگه: خیلی باید برم؟! ![]()
وسط غضنفر آباد یه چاهی بوده، هی ملت میافتادن توش،زخم و زیلی میشدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار میکنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن. یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس میگذاریم بغل این چاه،هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا میکشن..آفرین! ایول! دمت گرم! یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید! آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده. ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی حال میکنن، کف میزنن سوت میکشن، که ایول بابا تو چه مخی داری! یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن خر، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب میکنن،میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر میکنیم، میریم نزدیک یک بیمارستان یک چاه میزنیم! ![]()





برای دیدن کلیه مراحل هضم و بلع و بلغ و جذب کانگوروی بیچاره
توسط مار ظالم!!!![]()
را کلیک کنید!!
خانم کپی ![]()
انا لله و انا الیه راجعون
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشول مرد.
![]()
استفاده از یاهو مسنجر و سیستم GAZZAG به صفـــــــــــر کاهش یافت!![]()
ولی وبلاگم تعطیل نمی شه!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
به نظر مى رسد تابوى ورود زنان به ورزشگاه هاى فوتبال در حال شكسته شدن است. در بازى ايران - ژاپن اگر چه تعداد بانوانى كه به ورزشگاه رفتند و در كنار تماشاگران ژاپنى جا گرفتند آنقدر نبود كه همه تماشاچيان متوجه حضور آنها شوند اما همين حضور چنان حساسيت برانگيز و البته خوشحال كننده هست كه توجهات بسيارى را برانگيزد. سايت BBC طى گزارشى به اين حضور خوش يمن پرداخته و با خديجه سپنجى معاون فدراسيون فوتبال گفت و گويى انجام داده كه در ادامه مطلب مى خوانيد:
ما بارها شاهد اين بوديم كه بعد از پيروزى تيم ملى ايران در مسابقات بين المللى، خانمها در كنار آقايان چطورى به شادى پرداختن وتيم كشورشون را مورد تشويق قرار دادن، و ازاينكه نمى تونن به استاديوم ها برن و از نزديك مسابقه ها رو ببينن هميشه ناراحت بودن.
اما هفته گذشته قبل از مسابقه بين دو تيم ايران و ژاپن، از سرى مسابقات مقدماتى جام جهانى يييى آلمان در ورزشگاه آزادى تهران، با شايعاتى كه شده بود تعدادى از زنان به سمت«آزادى» رفتن به اميد اينكه بتونن از نزديك اين مسابقه مهم رو ببينن. اما اين اجازه به اونها داده نشد و اونها مجبور شدن مسابقه را از صفحه تلويزيون دنبال كنن.
ولى در هنگام بازى ما گروهى از زنان ايرانى روهم در كنار ژاپنى ها ديديم كه به ورزشگاه اومده بودن و تيم ايران رو تشويق مى كردن. اين سؤال براى خيلى ها پيش اومد كه آيا ورود زنان به استاديوم هاى فوتبال آزاد شده؟
براى جواب دادن به اين سؤال خبرنگار ما گفت و گويى داشت با خانم سپنجى، نايب رييس فدراسيون فوتبال و مسئول رشته فوتبال بانوان ايران.
سپنجى: البته اين براى اولين بار نيست كه خانمها رو در استاديوم مى بينيم ، تعدادى از خانمها در زمان مسابقه بين ايران و آلمان هم به ورزشگاه رفته بودن، ولى فعلاً براى عموم آزاد نشده و به طور آزمايشى داره انجام مى شه.

چه كسانى اجازه ورود به استاديوم دارن؟
البته مسأله ورود خانمها به استاديوم فوتبال در حال بررسى هست وسازمان تربيت بدنى بايد تصميم گيرى بكنه ولى با مكاتباتى كه ما با سازمان انجام داديم تونستيم اجازه ورود گروهى از خانمها رو بگيريم كه اغلب اين خانمها از كارشناسان و داوران و بازيكنان تيم فوتبال خانمهاى ايران بودن كه در واقع حضورآنها در ورزشگاه مثل يك كلاس آموزشى بود چون فوتبال رو از تلويزيون ديدن با دراستاديوم ديدن براى آنها خيلى فرق داره.
علت اينكه با ورود خانمها موافقت نمى شه چى هست؟
بيشتر به خاطر مسائل اخلاقى هستش، خب در ورزشگاههاى بزرگ، آدمهاى مختلفى ميان و بعضى وقتها احساساتى وعصبانى مى شن و گاهى اوقات حرفهاى زشتى هم از آنها شنيده مى شه كه شايد براى خانمها مورد قبول نباشه.
به نظر شما چى كار بايد كرد ؟
البته اين مشكل در تمام دنيا هست ولى به نظر من اگر با ورود خانمها موافقت بشه ، حضور خانمها در ورزشگاه در رفتار آن عده از تماشاچيان مؤثر خواهد بود و اين در فرهنگ ما ايرانيها هست كه وقتى دركنارآقايون، خانمى هست ، خيلى چيزها رو رعايت مى كنن و حتى اگه با كسى هم دعواشون بشه و خانمى هم با آنها باشه ، به خاطر بودن آن خانم حرف زشتى نمى زنن و كوتاه ميان.
خانم سپنجى شما به عنوان يك خانم كه در ورزشگاه آزادى بودين فضاى ورزشگاه رو چطورى ديدين؟
خيلى خوب بود، ما بدون هيچ مشكلى رفتيم وقسمتى رو در كنار تماشاچيان ژاپنى براى ما در نظر گرفته بودن كه براى ما و خانمهاى اهل فوتبال مثل يك كلاس درس بود مخصوصاً براى داوران زن.
عكس العمل ديگران چطور بود؟
خيلى عادى بود و باور كنيد خيلى ها اصلاً توجه نمى كردن. انگار اين مسأله براى تماشاچيان هم عادى شده
آيا اين اميد هست كه به زودى با ورود خانمها در ورزشگاه ها موافقت بشه؟
البته به طورآزمايشى اين مسأله داره انجام مى شه و اميدوارم كه سازمان تربيت بدنى هم اين اجازه رو بده و مطمئناً نتيجه خوبى خواهد گرفت.
آيا خانواده بازيكنان تيم ملى هم مى تونن جزو اين گروهى باشند كه به ورزشگاه ميان؟
البته آمده بودن و من خودم تعدادى از آنها رو ديدم، حتى من براى آقاى دادكان هم نامه نوشتم وخواهش كردم كه در اين بازيهاى مهم با ورود خانواده بچه هاى تيم ملى موافقت بشه. بودن آنها حتى در بازى كردن بازيكنان هم بى تأثير نخواهد بود، چون وقتى آنها مى بينن خواهر و همسر و مادر خودشون در ورزشگاه هستن و آنها رو تشويق مى كنن مسلماً انگيزه آنها هم بيشتر مى شه.
ورود خانمها در ورزشگاه چه تأثيرى درپيشرفت رشته فوتبال خانمها در ايران مى گذارد؟
مطمئناً تأثير بسزايى خواهد گذاشت وهمين الان هم ما با استقبال خانمهاى زيادى در فوتبال بانوان مواجه هستيم و اگر تيم ملى ايران به جام جهانى بره كه مطمئن هم هستم مى ره تعداد خانمهايى كه به اين ورزش روى خواهند آورد چند برابر مى شه و اين رو بدونين كه در ايران تعداد خانواده هاى علاقه مند به فوتبال خيلى زياد هست.
بر گرفته از سایت تبیان
مطالب بیشتر:
۱- گزارش خبرگزاري كيودو از ممنوعيت حضور بانوان در ورزشگاه آزادي، ايسنا
۲- حضور بانوان در ورزشگاه به تصميم فدراسيونفوتبال بستگي دارد
۳- رحماني:استانداري تهران تامين امنيت بانوان در ورزشگاهها را به عهده ميگيرد
خانم کپی ![]()
(سوره بقره، آيه 262)
به سياق گذشته - ما جمعي از وبلاگنويسان - قصد داريم در واپسين روزهاي سال ۸۴ گرد هم آييم. اين گردهمايي دو هدف عمده دارد:
۱- آشنايي بيشتر وبلاگنويسان با يکديگر، تبديل دوستيهاي مجازي به حقيقي و ايجاد وحدت و همدلي بيشتر
۲- جمع آوري مبلغي هر چند اندک براي نيازمندان و افراد بي بضاعت
تاريخ برگزاري قرار جمعه ۱۹ اسفند تعيين شده است. در مورد محل قرار، مشغول گفتگو با موسسات خيريه مختلف هستيم تا بتوانيم مجوزهاي لازم را اخذ کنيم. در صورتيکه توافقي با اين موسسات صورت نگيرد، مطابق سالهاي پيش، در پارک شفق گرد هم خواهيم آمد.
توجه:از دوستاني که آماده همکاري هستند يا هرگونه نظر و پيشنهادي براي بهتر برگزار شدن قرار دارند تقاضا مي کنيم نظراتشان را از طريق ايميل يا سيستم نظرخواهي وبلاگ، با ما در ميان بگذارند.
شاید هم فراموشم کرده و پرونده ام را به بایگانی سپرده! تا روز مختومه شدن خاک می خورد و بعد!یک مهر قرمز بزرگ .یا شاید هم دارد امتحانم می کند و فردا پس فردا یک برگه آبی رنگ به دستم می دهد و رویش می نویسد!انتقالی!!یا می نویسد :مرخصی!!نمیدانم!
فعلا که در جایی هستم و در جایی نیستم خودم هستم و نیستم و هنوز هم تب نوشتن جمله های بی سر و ته می سوزاند و به وجدم می آورد...........
واژه ها ز من لبریز,یا من از خودم سیرم؟
گم شدم ,مرا دریاب,تا ترانه سر گیرم
واژه ها پر از حرفند,جمله ها پر از واژه
مردم از خطوط سرخ,بی ترانه میمیرم
ترس از تو گفتن یا,گفتن از نباید ها
ترس مردن واژه,زیر پای قیچی ها
سر سپردن و تحقیر,در سرای باید ها
واژه ها پر از مکثند,جمله ها پر از تزویر
تو سکوت چشمانت,با ترانه ها درگیر
من در ارزوی تو,تو در آرزوی شعر
دور و بر همه ظلمت,واژه ها همه زنجیر!
جمله ها فروخورده,غرقه در فراموشی
جمله ها جدا از هم,واژه ها تهی از تو!
شاعران همه مست اند,از شراب خاموشی!
جمله ها همه خاموش,سرسپرده,سرخورده!
قصه ها پر از تزویر,بی حضور چشمانت
روح واقعیت هم,بی حضور تو مرده!
زل زده به تصویری,در غروب چشمانت
می نویسم از تزویر,از همه نباید ها!!
بی رعایت هر چه,کرده خوار و پنهانت!
مردم از فرو خوردن,مردم از غم و بیداد!
با دو چشم خون آلود,تن پر از دم شلاق!
میرسم به راهی نو,هر چه رفته باداباد!!
تو بیا مرا دریاب,بی ترانه می میرم!!!
می نویسم از کوچت,ای عدالت پنهان!
آبی خیالم باش,تا ترانه سرگیرم.......

از راست: فليسيتی هافمن، جودی دنچ، کيرا نايتلی، شارليز ترون، ريز ويترسپون
سال گذشته هيلاری سوانک برای بازی در نقش دختر بوکسوری در فيلم دختر ميليون دلاری به اين جايزه دست يافت.
![]() |
شارليز ترون قدرت بازيگری اش را با ايفای نقش يک قاتل زنجيره ای در فيلم هيولا - که بخاطر آن در سال 2004 جايزه اسکار گرفت - به نمايش گذاشت.
او نخستين تبعه آفريقای جنوبی است که جايزه اسکار گرفته است. به همين مناسبت، پس از دريافت اسکار با پرزيدنت تابو امبکی و ناسون ماندلا ديدار کرد.
در فيلم نورث کانتری او نقش دختر جوانی را بازی می کند که در يک محيط سنتی مردانه کار می کند و بدنبال آزار ديدن در چنين محيطی کارش به دادگاه می کشد.
او برای همين نقش نامزد دريافت جايزه گلدن گلوب شد اما در نهايت اين فليسيتی هافمن بود که جايزه را بخاطر فيلم ترانس آمريکا گرفت.
او برای بازی در فيلم هيولا مجبور شد وزنش را حود 15 کيلو بالا ببرد و گريم سنگينی را هم تحمل کند. اين نقش با تجربيات او از بازی در فيلمهايی مثل وکيل مدافع شيطان،جو يانگ مصمم و بازسازی فيلم کار کثيف (Italian Job) کلملا تفاوت داشت.
حالا او قرار است در فيلمی به نام حرفه برزيلی هم بازی کند که ادامه کار کثيف(۲۰۰۳) است.
شارليز ترون در سال 1975 به دنيا آمده و تنها فرزند خانواده خود است.
او تا 21 سالگی هيچ تصميمی برای بازيگری نداشت. آمدن او به سينما کاملا اتفاقی بود. زمانی که او در بانکی با مدير بانک سر نقد کردن يک چک چانه می زد، نظر نماينده يک آژانس بازيگری را که به طور اتفاقی در بانک بود، جلب کرد و بلافاصله برای بازی در فيلم دو روز در دره دعوت شد.
کيرا نايتلی
![]() |
کيرا نايتلی نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر بخاطر فيلم غرور و تعصب بازيگری را از 9 سالگی با ايفای نقش در سريال تلويزيونی ماجرای روستا آغاز کرد.
اما اين آعاز زودهنگام چندان هم تعجب آور نيست چون پدرش ويل نايتلی بازيگر است و مادرش شارمن مک دانلد نمايشنامه نويس.
اولين نقش سينمايی او نقش ملکه آميدالا در اپيزود اول فيلم جنگ ستارگان بود اما نقشی که شهرت را برايش به ارمغان آورد، نقش يک دختر پسرنما در فيلم انگليسی مثل بکام شوت بزن بود.
او که تاره بيست ساله شده است بعد از ايفای آن نقش به بازيگر مجبوب صنعت فيلم بريتانيا تبديل شد و از جمله نقشهای خوبی که به او دادند نقشی در سريال تلويزيونی دکتر ژيواگو بود.
بزرگترين نقش سينمايی کيرا نايتلی تا پيش از غرور و تعصب؛ در فيلم دزدان دريايی کارائيب (2003) بود. در آن فيلم او نقش اليزابت سوان دختر حاکم را بازی می کند که اسير دزدان دريايی شده است.
پس از آن، او به بازيگران فيلم اتفاقا عشق (ريچارد کرتيس) پيوست و بعد از آن هم در فيلم آرتورشاه ظاهر شد که منتقدان و مورخان را خوش نيامد.
با اين حال کار کيرا نايتلی گرفت و او در چند فيلم حادثه ای بازی کرد و مثلا در فيلم دامينو در نقش يک جايزه بگير ظاهر شد. برای همين وقتی بازی در غرور و تعصب به او پيشنهاد شد همه تعجب کردند.
کيرا نايتلی در غرور و تعصب نقش اليزابت بنت را بازی می کند.
او درباره موفقيت خود گفته است: "هنور احساس ستاره بودن نمی کنم. اما از اينکه در يکی دو فيلم که مردم خيلی خوش شان آمده بازی کرده ام خوشحالم."
![]()
![]()
![]()




برای خواندن شرح حال مختصری از سه بازیگر دیگر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!!!![]()
اين عكس مربوط به مسابقات بوكس ميان وزن در لاس وگاس است كه در روز يكشنبه ميان Vargas و Joe Cortez برگزار شد و نتيجه آن هم اين برجستگي نسبتا بزرگ بر روي چشم چپ Vargas است.