پیوندهای روزانه
- مدرک دکتر کردان !
- گویش شیرازی (سایت شهرداری شیراز)
- بررسي شبهه ازدواج عمر با ام كلثوم
- واقعا اینها کیک هستند ؟!
- چگونه غذای سلف را قابل تحمل کنیم
- بالاخره كردان جعلي بودن مدركش را تائيد كرد!
- سایت دانلود کتاب "کندو" - با لینک مستقیم
- کامپیوترم را دوست دارم چون...
- فتاوي ازدواج مجاهدين با دختران کوچک
- کشف پیکره نوزده متری بودا در بامیان
- ازدواج ناشيانه جوان دانشجو با مادر همکلاسي اش!!
- كلهپاچه مرغوب، دستي 11 هزار تومان
- داستان تلخ جمع آوری دیش ها | عکس
- بازی LOST برای موبایل با فرمت جاوا
- بیش از 150 موتور جستجو!
- آرشیو پیوندهای روزانه
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
کوه با اولین سنگ آغاز می شود و انسان با اولین درد ...
احمد شاملو
سه شنبه سی ام مرداد 1386
زندگی...
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راهانداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد وبیراه و جار وجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما یک روز ... با یک روز چه کار میتوان کرد... خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند. می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ...... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما ...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.
ممنون از دوست عزیزم ستاره که این مطلب رو برام فرستاده بود![]()
سه شنبه سی ام مرداد 1386
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم .
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد
منبع: واتو واتو
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
هري پاتر و يل سيستان
كنون رزم پاتر و رستم بگوش دگرها شنيدي خوب اين هم به روش

رستم از يازده نبرد خونين باز مي گردد...افراسيابان و سهراب و اكوان ديو و اسفنديار را نگون ساخته است. ليك اكنون بسي الاف است و طفلك بر سر كوچه نشستي و با رخش هي مي رود تا دور برگردان و بر مي گردد...
به رستم مي گويند هري پاتر امده و اورا به نبر دعوت كرده...رستم كه دلش لك زده براي يك جنگ حسابي،راهي مي شود...
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
لورا بوش و چهل دزد بغداد
گفته ام: لورا بوش! داستان ننویس
گفته اید: اگر می توانید جلوی داستانی را که دارد اتفاق می افتد، بگیرید.
زندگی شاید خیابان درازی است که هر روز زن جرج بوش
از آن می گذرد
و قرار است لورا بوش با دخترش جنا
کتاب های کودکان را
برای بچه های زخمی جهان، منتشر کند
لورا! چه می خواهی بنویسی برای کودکانت؟
برای کودکانش؟
برای کودکانم؟
شاید دلت بخواهد قصه هزار و یکشب بغداد را بنویسی
و بگوئی که چگونه هزار و یکشب،
هیچ کس در بغداد نخوابید
نه بخاطر قصه های قشنگ
که بخاطر صدای بمب و تفنگ
و ماشین هایی که در خیابان منفجر می شد.
شاید دلت بخواهد داستان سیندرلایی را بنویسی
که هر دو کفش بلورینش را
در آخرین ساعت مهمانی پسر حاکم قبلی
زیر پوتین های آمریکایی گم کرد
و حالا دیگر سیندرلا نیست
صغرایی است پناهنده در سوریه
چطور است داستان چورج پینوکیو بوش را بگویی
که هر روز دروغی تازه می گوید
و هر روز دماغش طولانی تز می شود.
و شاید دوست داشته باشی داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله را بنویسی
هفت کوتوله که سیاست جهان را اداره می کنند
و سفید برفی که شاهزاده ای از عربستان
او را خریده است و هر روز ماچش می کند
و به جای اینکه از خواب بلند شود،
تبدیل به قورباغه می شود.
شاید بهتر است داستان علی بابا و چهل دزد بغداد را بگوئی
که هر روز با ماشین های دزدی می آیند
و شهر را منفجر می کنند.
علی بابا هم همین روزها از مرز فرار می کند
و به سوریه می رود
و در دمشق دنبال سرنوشت خودش می گردد.
اما، جنا بوش، لورا بوش، بیا قصه حسنی را بگو
نزدیکهای اروندرود
جورج بوش تک و تنها بود
تنها روی سه پایه
نشسته بود تو سایه
شیراک! می خوای بازی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
واسه اینکه من تمیزم، پیش همه عزیزم!
اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
آی جنا بوش! آی لورا بوش!
برای بچه ها کتاب ننویسید
اگر هم می خواهید کتاب بنویسید
از شهر عشق های گم شده بنویسید
از عشق های گم شده
در شهری که آژیر قرمز
صبح ها بچه ها را از خواب بیدار می کند
و شب ها نمی گذارد بخوابند
از ساعت هایی بنویس که
تیک تاک تیک تاک می کند
و درست راس ساعت هشت
بدون یک ثانیه تاخیر
منفجر می شود و بچه ها را در حال انفجار بیدار می کند.
او به من می گوید نازلی! چپ رفته ای
و من به او می گویم، نه، من چپ نرفتم
این توئی که راست رفته ای
من می روم از چپ
او می رود از راست
وسط نقشه خاورمیانه می رسیم به هم
جایی که لکه های سیاه مانده است
و با هیچ سفید کننده ای پاک نمی شود.
نازلی احساس( معصومه مستشار)
منبع : دوم دام دات کام
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
پترس سوراخ کار

يكي بود، شايد هم نبود. در كشور هميشه سيلزدهي سيلستان، پسربچهي فينفينوي تخسي زندگي ميكرد به نام پترس كه كارش انگشت كردن توي سولاخ سنبهها بود. از سوراخ دماغ بابا گرفته تا سوراخ بشكهي نفت و سوراخ لايهي اوزون. اطرافيانش با خوشحالي ميگفتند از ناصيهاش معلوم است كه اين پسر خيلي فداكار ميشود و كشور ما را در برابر سيلها نجات خواهد داد. اما بعضي افراد حسود ميگفتند پسره دچار بيماري «انگوليسم» شده و بايد او را هر چه زودتر بستري كرد. هر چه بود پترس با آن انگشت وسطياش به زودي مشهور شد.
جانم برايتان بگويد اين سيلستان كشور عجيبي بود. سيل كه ميآمد هر كسي سطلي برميداشت و آن را در خانهي همسايههاي خود خالي ميكرد و به همين ترتيب برو تا آخر. علاجي هم نداشت و علت بزرگش سوراخهايي بود كه هميشه روي ديوار سد آن به وجود ميآمد و مدام از اين سوراخها آب ميزد بيرون و سيل ميشد.
باري، پترس فداكار ما هر روز پفكنمكي و زالزالك ميخورد و بزرگ و بزرگتر ميشد و پستهاي متعدد ميگرفت تا اين كه يهويي رييسجمهور سيلستان شد. اين يهويي شدن به دليل نبوغ سرشار و مهمتر از همه سابقهي «انگشتنما»يي او بود كه از نشانههاي توجه به شايستهسالاري در سيلستان بود. پترس با شعار انتخاباتي «سوراخ هرگز!» گوي سبقت از رقيبان ربود و بر كرسي نشست. مردم با شادي فرياد ميزدند: پترس! پترس! دوست داريم!
پترس وعده داد كه تمام سوراخهاي سد را بگيرد و سيلستان را گلستان كند. او قول داد سوراخهايي را كه به دليل نبود عدالت، امنيت، آزادي، مسالمت، پيشرفت، رفاه، توسعه، فرهنگ، اقتصاد و غيره به وجود آمده چنان بگيرد كه ديگر آب از آب تكان نخورد و مردم هيجانزده داد ميزدند: پترس! پترس! جيگرتو!
مردم آن شب با خوشحالي به خانههايشان رفتند و به اميد پترس ناجي خواب خوشي كردند اما صبح بعد كه از خواب پاشدند ديدند نه تنها از حجم سيلها و فشار آب كاسته نشده بلكه مرتب بيشتر و بيشتر ميشود. همسايهها با سطل و تشت و قابلمه مرتب مشغول ريختن آب به خانه همسايههاي ديگر بودند اما مگر تمام ميشد؟ اين شد كه نفسنفسزنان و با زبانهاي بيرون آمده تصميم گرفتند بروند محل سد ببينند چه خبر است.
وقتي مردم به سد رسيدند ديدند اي دل غافل، پترس يك درل گنده دستش گرفته و مشغول سوراخ كردن آن است و سد هم مثل جگر زليخا و آبكش برنج سوراخ سوراخ شده است. مردم داد زدند: چيكار داري ميكني مرد حسابي؟ اما هر بار كه كسي چيزي ميگفت پترس يك سوراخ گنده در سد درست ميكرد كه طرف را سيل ميبرد و مردم هم به وضعيت قبلي راضي ميشدند و خدا را شكر ميكردند. به نظر ميرسد پترس پيش از هر سوراخي، سوراخ دعا را در سيلستان يافته بود.
بله عزيزانم، از آن روز تا حالا پترس فداكار مشغول سوراخ كردن سد است و هر روز سوراخي به آن اضافه ميكند و كسي هم نميتواند بگويد كه: چرا؟
ايضاً: دهقان فناكار
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
حقایق مبهمی از انیشتین

تا حالا فکر کردید که آلبرت انیشتین فیزیکدان معروف را چقدر می شناسید؟! نابغه گیج و پریشان خیالی که نظریه نسبیت عام و خاص را مطرح کرد و ثابت کرد.
آیا تا حالا میدونیتسد که آلبرت انیشتین هنگام تولدش دارای یک سر بزرگ بود تا حدی که مادرش فکر میکرد که اون ناقص الخلقه به دنیا اومده؟!آیا میدونستید که آلبرت قبل از اینکه ازدواج کنه دارای یک بچه مرموز! بود؟!
برای اینکه بخواهید حقایق مبهم بیشتری از زندگی آلبرت انیشتین را بدونید نوشتار زیر را بخونید:
ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
ويدئوي آموزش طرز تهيه لازانياي با بادمجان و گوجه فرنگي
مواد لازم
بادمجان :3 عدد خرد شده
گوجه فرنگي :6 عدد خرد شده
آويشن :1 قاشق غذا خوري
ريحان :خرد شده 4 قاشق غذاخوري
روغن زيتون :100 ميلي ليتر
پنير پارمزان رنده شده :50 گرم
ورقه لازانيا :12 عدد آماده شده
مواد لازم براي سس پنير
شير :1 ليتر
كره :65 گرم
آرد :65 گرم
برگ بو :1 عدد
اكليل كوهي : 1 عدد
نمك و فلفل : مقداری
پ.ن : چی کار کنیم دیگه ! از قدیم گفتند خانم ها رو با آشپزیشون می شناسن ![]()
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
نامه ای از اینشتین
دارم کتابی میخوانم دربارهی نامهنگاریهای اینشتین با آدمهای گوناگون. پاراگراف زیر بخشی از یک نامه است که آینشتاین در سال ۱۸۹۸ به خواهرش نوشت. اینشتین آن زمان ۱۹ سال داشت و در مؤسسهی تکنولوژی زوریخ درس میخواند.
چیزی که بیش از همه ناراحتام میکند، وضع بد [مالی] پدر و مادر فقیرمان است. به علاوه، خیلی ناراحتکننده است که من، بهعنوان یک آدم بالغ، مجبورم بیکار بنشینم بدون این که کاری از دستام برآید. من چیزی جز یک بار اضافی بر دوش خانواده نیستم…. واقعن فکر میکنم بهتر بود هرگز به دنیا نمیآمدم. تنها چیزی که گاهی من را حفظ میکند و موقع ناامیدی به آن پناه میبرم این است که همیشه آن چه را در محدودهی توان اندکام بوده، انجام دادهام و این که در طی این سالها، هرگز به خودم اجازه ندادهام تفریح یا سرگرمیای غیر از درس داشته باشم.
مدتی بعد وضع مالی پدر و مادر کمی بهتر میشود. اینشتین یک نامهی دیگر به خواهرش مینویسد و میگوید:
یک مقدار کار است که باید انجام دهم، البته نه خیلی زیاد. خب، حالا دوباره وقت دارم که یک مقدار در مناطق زیبای زوریخ دور بزنم. به علاوه، خیلی خوشحالام که نگرانیهای پدر و مادر تمام شده است. اگر همه مثل من زندگی میکردند، یقین دارم که هیچ رمان عاشقانهای نوشته نمیشد.
منبع:
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
راه هایی برای گند زندن به اولین قرار!!
شبیه عکستون نباشید:
عکستون مال اون دورانی باشه که لاغر بودید یا موی بیشتری داشتید. حتی میشه عکس یکی دیگه رو استفاده کنید: دخترتون! (ملت هم حتماً پیش خودشون میگن دوقلو هستند! نه؟! ) یا عکس یه مانکن که از یه سایت کش رفتین (قبلاً گفته بودین که همیشه دوست داشتین یه مدل باشین!) یا عکس یه بابایی که تقریباً داداش دوقلوتونه (که البته از اون نوع دوقلوهای غیر همسان دیگه!)
مرتب نباشید :
درست همون لباسی رو بپوشید که جعه شبها در خانه تنتون می کنید چون می خواهید همون جوری که هستید به نظر بیاین! همینه که هست! شاید هم این از لطف شما باشه که طرف از همین حالا بفهمه که اگر باهاتون ازدواج کرد جمعه شبا چه ریختی هستید.
ادامه مطلب
شنبه بیستم مرداد 1386
يك بازيگر ايراني در نقش همسر صدام

سريال چهارقسمتي «بينالنهرين» به تهيهكنندگي «بيبيسي» و با بازي «شهره آغداشلو» در نقش همسر صدام به زودي ساخته خواهد شد.
در اين سريال چهار قسمتي «ييگال نائور»، بازيگر اسرائيلي كه بيش از همه براي بازي در فيلم «مونيخ» به كارگرداني «استيون اسپيلبرگ» شهرت دارد، در نقش «صدام حسين» ايفاي نقش خواهد كرد.
در اين فيلم كه تهيهكنندگي آنرا دو شبكه ماهوارهاي «BBC» و «HBO» به عهده دارند، «شهره آغداشلو»، در نقش «ساجده»، همسر صدام حسين، «كريستين استفان دالي»، بازيگر استراليايي در نقش «سميرا» همسر ديگر صدام و «يوري گاوريل»، در نقش «علي حسن المجيد» معروف به علي شيميايي، پسر عموي صدام بازي خواهد كرد.
سريال «بينالنهرين»، به جزيئات امورات دروني خانواده صدام حسين و رابطه او با نزديكترين مشاورانش خواهد پرداخت. اين سريال اين تابستان در آفريقاي شمالي كليد خواهد خورد.
منبع:دوستان
جمعه نوزدهم مرداد 1386
به خاطر تخلفات اداری و اخلاقی:
فرزاد حسنی از تلویزیون اخراج شد

بینندگان شبکه 3 سیما شب گذشته بامشاهده برنامه کوله پشتی از غیبت فرزاد حسنی مجری این برنامه مطلع شدند.
بنا بر اظهارات منابع آگاه، فرزاد حسنی به دلیل تخلفات متعدد اداری و اخلاقی در سازمان صدا و سیما از تلویزیون اخراج شده است.
تصمیم اخراج فرزاد حسنی هفته گذشته در جلسه هماهنگی مدیران سیما گرفته شده و به خود او هم ابلاغ شده است.
با اطلاع مسئولین سازمان از تخلفات متعدد اخلاقی حسنی در زمان تحصیلش در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی و در شهرهای مختلف از جمله اصفهان و نیز جشن هنر اهواز و شکایت های مردمی، تصمیم به اخراج او گرفته اند.
به نظر می رسد علاوه بر موارد یاد شده، افزایش نارضایتی مردم متدین ایران در سراسر کشور در خصوص ظاهر نامناسب حسنی و رفتار ناشایست او در رسانه ملی به خصوص در برخورد با سردار رادان،فرمانده نیروی انتظامی تهران، در اتخاذ این تصمیم بی اثر نبوده است.
علی رغم این اقدام به موقع و سنجیده مدیران سازمان صدا و سیما، ادامه همکاری فرزاد حسنی با شبکه رادیویی جوان و حمایت های شدید مدیر این شبکه از او از جمله مسائلی است که با توجه به تخلفات سنگین حسنی، ضرورت اقدام شایسته و به جا برای جلوگیری از حضور او در این شبکه را می طلبد.
به نقل از شریف نیوز
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ!
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان
منبع: دوستان
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
خدا سلام رساند و گفت:
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظرآهاری
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
کمک
فقط مجبورم خودم بنویسم !
مطلبای هستی هم نمی تونم ویرایش کنم ! کسی نمی دونه مشکل چیه ؟
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
نخستين ايراني بر فراز K2

به گزارش خبرنگار «بازتاب ورزشي»، قله 8611 متري K2 سخت ترين و فني ترين قله جهان ساعت 16:30 دقيقه روز جمعه به وقت محلي زير پاهاي كاظم فريديان كوهنورد شايسته ايراني قرار گرفت.
فريديان كه تابستان امسال به پاكستان سفر كرده بود تا به عنوان نخستين ايراني بر فراز K2 دومین قله بلند جهان بايستد يك بار تا كمپ 3 و بك بار هم تا كمپ 2 صعود كرد اما به علت بدي شرايط جوي مجبور به بازگشت شد كه سرانجام عصر ديروز موفق به صعود به K2 شد.
کیومرث بابازاده از اعضای انجمن کوهنوردان تهران در گفتگویی با خبرنگار بازتاب ورزشی گفت:«در اين صعود يك كوهنورد آمريكايي، 2 كوهنورد اسپانيايي ويك كوهنورد پرتغالي و روسی هم در فواصل كم به قله صعود كردند. »
فتح K2 سختترين قله جهان، يكي از بزرگترين افتخارات هر كوهنوردي است؛ قلهاي به ارتفاع 8611 متر كه تاكنون جان بسياري از كوهنوردان را گرفته است.
چوگوري (خداي كوهستانها به زبان محلي)يكي از مرگ آور ترين قله هاي جهان به علت عظمت آن و تلاشهاي ناموفق بسيار در صعود به اين قله به قاتل نيز معروف است.اين كوهستان تا ارتفاع حدود 6000 متري كوهستاني صخره اي است و بعد از آن به اقيانوسي از برف تبديل مي شود.
منبع: گشت
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
افتخار ...

امروز واقعا از صمیم قلب خوشحال شدم. نه من بلکه فکر می کنم تمامی ایرانیان امروز تونستند خوشحالی کنند.
تیم ملی بسکتبال ایران با چند تا جوون بی ریا و غیرت مند تونست تو بازی های آسیایی قهرمان بشه و جواز ورود به بازیهای المپیک رو پیدا کنه.
حالا هی برین پول خرج فوتبال کنید !
به نظر من فوتبال ما تا وقتی که این همه غرور و خودبرتر بینی رو بین بازیکنانش داره نمی تونه افتخار آفرینی کنه!
جوانان بسکتبالیست ما چند تا جوون بی نام و نشون و پاک و ساده بودند که برای بازی به میدان می اومدن و با تمام وجودشون برای تیم و کشور می جنگیدند.
اما فوتبالیست ها چی ؟
همین که وارد تیم ملی می شن به جای اینکه بازی کنند و زحمت بکشن ، موهاشون ژل زده می شه ، پوستشون برنزه می شه ، به این و اون فحش میدن و مغرور می شن !
خودتون قضاوت کنید...
جمعه دوازدهم مرداد 1386
آدمخواران

پنج آدمخوار بعنوان برنامهنویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابر این فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بیاطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونها اون نظافت چی رو خورده؟
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژهها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
"لطفاً از این به بعد افرادی را که کار میکنند نخورید."
منبع: جغد
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
تشکر
آدم یه چند تا دوست خوب مثل هستی داشته باشه دیگه چه غمی داره ؟ دستت طلا هستی خانم !
حسابی واسه وبلاگ زحمت می کشه و مثل بچش ازش مواظبت می کنه ! کم کم داره جای منو می گیره ها! بینندگان احتمالی وبلاگ خانم کپی ۲ هم داره پیدا می شه ها ! ![]()
منم راحت می شینم تو خونه و درسمو می خونم تا واسه کشورم افتخاری دیگر ! بیافرینم !
امروز ۶ ساعت درس خوندما ، بهم می آد ؟ ![]()
...
پ.ن. خوشبختانه من چند تا دوست واقعی خیلی خوب تو نت دارم به عنوان مثال : هستی ، سحر ، نیاز ، ستاره و ...
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
لطفا پاسخ دهید آقای پینوکیو!
پیش از هر چیز پوزش می خواهم از اینکه در این نامه، شما را به اسم کوچکتان صدا می زنم و امیدوارم از این مطلب ناراحت نشوید، چرا که ما از کودکی عادت کرده ایم که شما را پینوکیو بخوانیم.
برای ما، شما همیشه آن عروسک چوبی لاغر اندامی هستید که گربه نره و روباه مکار مزاحمتان می شوند و وقتی می دوید تلق و تولوق صدا می دهید.انگار نه انگار که شما سالهاست آدم شده اید.
زیاد وقتتان را نمی گیرم،غرض از مزاحمت طرح چند پرسش است که امیدوارم آنها را پاسخ دهید: 
1-پینوکیوی عزیز، در داستان شما، همیشه بر روی دراز شدن دماغتان در هنگام دروغ گویی تاکید می شود. آنطور که ماجرا برای ما نقل شده است، یک بارهنگامی که داشتی دروغ بزرگی می گفتی، دماغ شما به طرز محسوسی دراز شد اما بعد از آن که قول دادی دیگر دروغ نمی گویی، توسط پری مهربان بینی شما کوچک شد.
مدتها که من به این نتیجه رسیده ام که بهترین راه برای اثبات دروغگویی همین تکنیک است.
باور کن در این دنیایی که ما زندگی می کنیم، آدمهایی هستند که با کمال صداقت و معصومیت دروغ های عجیبی می گویند که دود بنفش از کله هر آدم و عروسکی بلند می کند، اما به هیچ وجه حاضر نیستند قبول کنند که دروغ (حتی از نوع مصلحتی) گفته اند.
من اخیرا مطمئن شده ام که آنها با چنان صداقتی دروغ می گویند که خودشان هم با ورشان می شود که راست می گویند!
ادامه مطلب
