تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

دوشنبه سی ام مهر 1386

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت آینِشتاین

خبرگزاري انتخاب : سمیه صالحی؛ هشت موضوع شگفت انگيز از زندگی آلبرت انیشتن، که شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگی ما مي دانيم که انيشتن اين فرمول[e=mc2] را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چيز های کمی در مورد زندگی خصوصی اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده کنيد!

1-او با سر بزرگ متولد شد
وقتی انيشتن به دنيا آمد او خيلی چاق بود و سرش خيلی بزرگ تا آنجايی که مادر وی تصور مي کرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.

2-حافظه اش به خوبی آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتن می توانسته کتابهای مملو از فرمول و قوانين را حفظ کند،اما برای به ياد آوری چيز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته  است. او يکی از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای اين فراموشکاری، مختص دانستن آن [تولد ]برای بچه های کوچک بود.

3-او از داستانهای علمی-تخیلی متنفر بود
انيشتن از داستانهای تخيلی بيزار بود. زيرا که احساس مي کرد ،آنها باعث تغيير درک عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چيز هايی که حقيقتا نمی توانند اتفاق بيفتند ميدهد.

به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فکر نمي کنم،زيراکه آن به زودی می آيد. به اين دليل او احساس مي کرد کساني که بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگی،انيشتن که قطعا يکی از بزرگترين نوابغی است،که تا کنون متولد شده،در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنيک سوييس رد شد.

در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافی رد شد.وقتی که بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بی نهايت کسل کننده بودند، و او تمايلی برای پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي کرد.

5-انيشتن علاقه ای به پوشيدن جوراب نداشت
انيشتن در سنين جوانی يافته بود که شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت که ديگر جوراب به پا نکند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.

علاوه بر اين او هرگز برای خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمی شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روی پوشش] چه اهميتی ميتواند داشته باشد؟

6-او فقط يکبار رانندگی کرد!
انيشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشين اورا هدایت می کرد، بلکه هميشه در طول سخنرانی ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.

انيشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقی آنها را حفظ مي کرد.

يک روز انيشتن در حالي که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشين پرسید:چه کسی احساس خستگی مي کند؟
راننده اش پيشنهاد داد که آنها جايشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.

عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.

او قبول کرد، اماکمی ترديد در مورد اينکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.

به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.

در اين حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.

7-الهام گر او يک قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجوانی يک قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت کرده بود.
وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی مي کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام اين کار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهای مختلف در طبيعت را درک کند.


8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقيقات برداشته شد.
اما اينکار بصورت غير قانونی انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تکه هايی از مغز انيشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد.

 از اين مطالعات دريافت مي شود که مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادی سلولهای گليال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.

همچنين مغز انيشتن مقدار کمی چين خوردگی حقيقی موسوم به شيار سيلويوس داشته، که اين مسئله امکان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بايکديگر فراهم مي سازد.

علاوه بر اينها مغز او دارای تراکم و چگالی زيادی بوده است و همينطور قطعه آهيانه پايينی دارای توانايی همکاری بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم مهر 1386

میم مثل مممممم

حال ام اصلا خوب نیست ، ولی می خوام قوی و سرحال بمونم. نمی خوام به چیزهایی که ناراحتم می کنه فکر کنم و یا حتی در مورد اونا توی وبلاگ بنویسم...

فقط می دونم حقم نبود اینقدر خوار و پست بشم ! اشکال نداره ، مهم اینه خودم به خودم ایمان دارم...

امروز دو تا غیبت الکی خوردم ، از صبح تا شب کلاس داشتم و هیچکدوم رو نرفتم ! صبح که خواب موندم، ساعت ۱۰ پاشدم و گزارش کار ازمایشگاه رو کامل کردم و به استاد دادم.

عصر هم تو جلسه مسابقه وبلاگ نویسی دانشگاه حضور فعال داشتم ... واسه همین کلاس عصرم رو هم نرفتم... بالاخره این ترم هم غیبت هام شروع شد... خدا به دادم برسه !

قراره تو دانشگاهمون مسابقه وبلاگ نویسی برگزار بشه ، منم شدم داور و مسئول برگزاری مسابقه !

امشبم باید کلی گزارش کار بنویسم و کارآموزیمو راست و ریس کنم ، خوابم هم میاد بدجور ...

خلاصه سعی می کنم از امروز خاطرات خوبم رو مرور کنم و تلخی ها و حق نشناسی های زندگی رو بریزم دور ...

چه زندگی یکنواختی شده...

نوشته شده توسط پرستو در 19:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم مهر 1386

لطف دوستان

 

سلامی بر پرستو یار یاران                                       که باشد پیک خوب نو بهاران

درودی نیز بر درگاه هستی                                      که در وبلاگ آرد شور و مستی

زهازه بر دو بانوی هنرمند                                        که با صد شیوه و تدبیر و ترفند

بیارایند وبلاگی وزین را                                            به تو گویند احوال زمین را

چو بر خانم کپی افتاد راهت                                     ز سر برگیر از حرمت کلاهت   

بود خانم کپی آیینه دوست                                     اگر وارد شوی چون باغ مینوست

به هر وبلاگ او پیوند دارد                                        ترا خوب و خوش و خرسند دارد 

خدایا گسترش ده کارشان را                                   به ما فرصت بده دیدارشان را

اگر دریافت کردید این سخن را                                  فرا خوانید مرغان چمن را

که شکر هست در منقارشان بیش                           همه گویند از بیگانه و خویش

 

پ.ن : آقای ساسان برمکی یکی از بینندگان وبلاگ لطف کردند و شعری زیبا رو برای وبلاگ سرودند.

من وقتی لطف بینندگان رو می بینم و حس می کنم که اینقدر وبلاگ رو دوست دارند دلم نمی آد ننویسم و وبلاگ رو رها کنم.

واقعا از همتون ممنونم

 

نوشته شده توسط پرستو در 15:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

مدلهاي مختلف دخترها!!!

1.مدل جنتلمن( از نوع woman): خدا رو شکر بين اين همه مدلاي عجيب و غريب يه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اينکه مد روز وتحصيل کرده هستن خودشونو گم نکردن و  فارق ازسرگرميهاي الکي تو زندگي دنبال پيشرفتن.

2.مدل نازنازي:اين مدل کارو زندگيشون  با دوستا بيرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگي تو اتاقشون عروسک نگه ميدارن فعاليتهاشونم شامل خريدن هر چيز مد روز و به باد دادن پولاي باباجون هست!

3.مدل اجتماعي:اين عده بيشتر شامل دختراي فمينيستيه که عاشق شرکت تو فعاليتهاي اجتماعين
 ولي وسط همون کارها هم تا يکم کار جدي بشه دادشون در مياد که بابا ما خانوميم اين قدر کار سخت بهمون ندين!

4.مدل مرد ذليل:اين مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن !
(به علت کمياب بودن اين مدل نتونستم اطلاعات بيشتري در موردشون پيداکنم).

5.مدل مامانم اينا:اين مدل دختراي محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام ميدن خيلياشونو ميشه تو گروه خرخونا که تو پايين توضيح دادم هم پيدا کرد.

6.مدل ضد پسر:اين مدل همه فکر و ذکرشون اينه که يه پسرو ضايع کنن و تا يک سال اين اتفاق خجسته رو واسه دوست و آشنا تعريف کنن...

7.مدل خرخون:اين مدل تو زندگي فقط يه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بري ميبيني از ديپلم خياطي بگير تا گواهينامه زير دريايي رو گرفتن .ولي پاي عمل که برسن هيچي بلد نيسن!

8.مدل روشنفکر:اين مدل خودشونو عقل کل ميدونن و عشق شرکت تو کلاسهاي مختلفن از يوگا بگير تا مديتيشن و ...

9.مدل سرگردون:خانوماي عزيزي که اين مطلبو خوندين و جزو هيچکدوم نبودين/شما شامل ترکيب هچل هفتي از مدلاي بالا هستين که به مدل سرگردون معروفه!

 

پی نوشت هستی : هرچی فکر میکنم من در هیچ کدوم جا ندارم

پی نوشت پرستو : من تو مدل جنتلمن قرار دارم ...

نوشته شده توسط در 15:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386

نگینم، دوستت دارم ...

اکنون که صدای گرم نفس هایت را می شنوم ، اکنون که با چشم دل زیبایی درونی ات را حس می کنم ، اکنون که پا به پای من درس می خوانی و مرا به تلاش فرا می خوانی ، آهسته در دل می گویم :

نگینم دوستت دارم...

آن روز را به خاطر می آورم که از عشق سخن به زبان آوردم و تو پرسیدی : آیا معنای عشق را می دانی؟!

آری ،

اکنون به جرات می توانم بگویم که می دانم ، می دانم عشق چیست ، می دانم دوست داشتن چیست ، می دانم دوست داشته شدن چیست ، می دانم برای چه تلاش می کنم و می دانم برای چه زنده ام ...

آری ، دوست داشتن را دوست دارم ...

عشق زیبایم ، نگین ، دوستت دارم ...

 

پ.ن : این پست را به عزیزترینم تقدیم می کنم...

 


نوشته ی نگین بعد از جدایی :

مدادام دیگه جا مدادی ندارن...
کلمه هام دیگه جای نوشتن ندارن...
انگشتام دیگه انگشتر ندارن...
پولام دیگه کیف پول ندارن...
گردنم دیگه گردن بند نداره...
دیگه خودکاری ندارم که باهاش بنویسم
دیگه کتابی ندارم که تو کتابخونم بذارم
دیگه لپ لپ ندارم که تو دکورم بذارم
دیگه ساعت ندارم که زمان رو درک کنم
دیگه چاپ ندارم که دفترامو خوشگل کنم
دیگه مجله ندارم بخونم
دیگه بلیط های باغ و سینما و فال حافظ ندارم که نگاشون کنم
دیگه واسم sms ای نمی یاد
دیگه کتابی واسه خوندن ندارم
دستام دیگه خالی شدن
قلبم دیگه خاموش شده و به جز درد چیزی رو احساس نمی کنم
دستام میلرزه ، چشمام میسوزه اما گرم گرمم
گلوم داره از بغض میترکه
سرم از درد داره میترکه
دیگه حتی روزا هم یادم میره نفس بکشم
دیگه کسی رو ندارم واسم هوبی و کیت کت بخره
دیگه کسی رو ندارم دلش واسم بسوزه و نگران درسام باشه
همه ی اینارو خودم خواستم ، خودم کردم
خودم خواستم متنفر بشی
خودم خواستم بری
خودم بهت بد کردم ، من بهت بد کردم ، به دوتامون بد کردم
اما بدون هیچ وقت تا الان بهت خیانت نکردم
حتی به کس دیگه ای هم واسه یه لحظه فکر نکردم
هیچ وقت خیانت نکردم
اما هنوز دلم پروانه می خوات
دلم می خوات پرواز کنم ...
 
 
بهت قول می دم به عشق پاکی که داشتیم قسم می خورم که درسامو خوب بخونم به قول هایی که بهت دادم عمل کنم( قوی باشم ، پاک باشم و صادق باشم ) این سه تا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و آویزه ی گوشم می کنم.
می رم خودکار بیک می خرم مثل تو . می خوام مثل تو بشم . می خوام بشم همونی که تو می خواستی.
منصور یه راه کوچیک هنوز باز بذار تو قلبت شاید ... نمی دونم . دیگه نمی خوام اذیتت کنم.
می خوام قوی باشم اما تنهایی و بدون کمک تو ، تو تا اینجاشم خیلی کمکم کردی و واقعا به زندگیم هدف دادی .
تو هم باید درس بخونی . من خیالم از بابت تو راحته از خودم بیشتر بهت اعتماد و اطمینان دارم.
شاید یه روز منم به چیزی که روی جلد دفتر نوشته برسم اما شاید اون موقع دیر شده باشه ...
When you have nothing left but love , then for the first time you become aware that love is enough.
یکی از مدادا رو نگه داشتم که بتونم درس بخونم معذرت می خوام.
من همیشه امیدوارم به آینده.
هنوز دلم پروانه می خوات ...
 نا امیدم نکن...

 
دیگه از این به بعد این پست کاملا خصوصیه ... فقط با تو حرف می زنم ... الان که نمی تونم دیگه باهات حرف بزنم و درددل کنم ، فقط دلم به همین پست خوشه .. پستی که اولش از عشق حرف زدم ، عشقی که باورش نکردی ، عشقی که دروغش خوندی و نابودش کردی ...
 
بعد از عشق من تو از جدایی نوشتی و تو این پست قرار گرفت ... حالا هم شده درد دل های من ... حالا شده یار من ... حالا شده محرم تنهایی من ...
 
همیشه به این افتخار می کردم که با همه چت می کنم و ارتباط دارم، اما عشقم واحده ، اما فقط به یکی می گم عاشقتم ، اما فقط با یکی راحتم ، اما فقط به یکی فکر می کنم ...
 
یاد اون حرفت می افتم که بهم گفتی اگه تو رو با یکی ببینم ، می گم این منصور من نیست و چشمم رو بر می گردونم ، الان می فهمم چقدر بهم اعتماد داشتی ... الان می فهمم چه جوری جواب قسم ها و گریه هامو دادی ... الان می فهمم ...
 
چه خیالی ... چه خیال پوچی بود ...
ولی با همه این ها اشتباهات خودم رو قبول دارم ، نمی گم مقصر نبودم ، چرا مقصر اصلی من بودم ، اما این همه خواری و پستی حقم نبود ... این همه نا مهربونی حقم نبود ... باورم نکردی و نمی کنی ...
 
من رو بگو چقدر باورت داشتم ، چقدر از رابطه هات خوشم نمی اومد و ولی با همه اینا به تو اعتماد داشتم ، مطمئن بودم دوستم داری ...درسته ناراحت می شدم اما بازم بر می گشتم... ولی تو چی ؟ فهمیدی گفتن جمله دوستت دارم ملاک عشق نیست ؟ فهمیدی می شه به خیلی ها این جمله رو گفت در صورتی که فقط به یک نفر فکر کرد ؟ فهمیدی جمله عاشقتم رو فقط به یه نفر می گم ؟ اینا رو فهمیدی ؟ نه ، به خدا نفهمیدی که باهام این جوری کردی ...
 
به خدا نفهمیدی که خوارم کردی ، من رو پست و آشغال خوندی ، منو تو خودم خفه کردی ....
 
ولی با همه این نامهربونی ها هنوزم می گم نگینم عاشقتم ... هنوزم می گم من بهت دروغ نگفتم ...
 
هنوزم می گم فقط به تو فکر می کردم و فکر می کنم ... ولی این بار منم می خوام تنها باشم ... منم می خوام بفهمم ...

 
باید تلاش کنم بهت فکر نکنم ، بهت اس ام اس ندم ، حتی جواب اس ام استو تا جایی که می تونم ندم
 
باید حس کنم کنارمی ، در صورتی که جای خالیت همیشه عذابم می ده ...
 
باید تلاش کنم ، تلاش کنم واسه .... واسه ؟ واقعا واسه چی و کی تلاش کنم ؟!
 

چقدر دودل بودن سخت و دردناکه ، دیگه از حرف های شبانه خسته شدم ، دیگه از اون حرف های تکراری خودم خسته شدم ، الان نوبت توه که بفهمی ، الان واقعا دیگه نوبت تو شده ...
 
وای چه حس تلخی دارم وقتی می بینم اون حرفهایی که با هزار امید و آرزو برای پیشرفت عزیزم می زدم ، داره به حرفهای تکراری و خسته کننده تبدیل می شه ...
 
نگین ، الان نوبت توه بفهمی چی می گم ، یادته دیشب چی بهت گفتم ؟! یادته ؟ گفتم نمی خوام قولایی که بهم دادی رو واسه خودت از بر کنی و هر وقت ازت پرسیدم سریع واسم بخونیشون ...
می خوام بهشون عمل کنی .. می خوام تو وجود خودت اونا رو حس کنی ... می خوام با تمام وجودت قوی باشی نه با حرف !
 
نگین باید بفهمی که می تونی پیشرفت کنی و بهترین باشی ، چه با من چه بدون من .. بعضی از حرفات کوه آرزوهایی که از تو ساختم رو خراب می کنه ، غرورت منو عذاب میده ، غروری که نباید واسه من وجود داشته باشه...
نمی دونم این نوشته هام رو درک می کنی یا می خوای مثل همیشه فقط بخونیشون... ؟
فقط اینا رو اینجا نوشتم چون دیگه نمی خوام توضیح بم ... چون دیگه نمی خوام حرفامو تکرار کنم ...
 
همیشه بدون یکی هست که واقعا دوست داره ، عاشقته ... یکی هست که همه حرفاش از روی دلسوزیه ... یکی هست که حرفاش خورد کننده نیست !
 
نگینم ، دوستت دارم ...
 
***
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری...
 
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده...
 
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...
 
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه ، دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری ...
 
چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی :
 
گل من باغچه ی نو مبارک...
 

خیلی دلم گرفته ، خیلی دلم برات تنگ شده ... حس خیلی تلخی دارم ، خیلی خیلی تلخ ...

دلم واسه خنده هات تنگ شده ، دلم واسه سر کار گذاشتنات تنگ شده ، دلم واسه غصه خوردنات تنگ شده ، دلم واسه فوت کردنات تنگ شده ، دلم واسه کواک کواک کردنات تنگ شده ، دلم واسه ضدحال زدنات تنگ شده ، دلم واسه بوس کردنات تنگ شده ...

دلم واسه نگینم تنگ شده ...

کاش می شد با هم می رفتیم پروانه می گرفتیم ، پروانه واقعی ... بعد من پروانه ها رو گردنبند کنم بندازم گردنت... تو هم دست منو بگیری و با پرواز پروانه ها ما هم پرواز کنیم... بریم ... از این دنیای پست بریم...

کاش می شد با هم می رفتیم زیر یه درخت بید کنار یه چشمه آب زلال می نشستیم و از خاطراتمون واسه هم می گفتیم ...

 

کاش می شد مال هم بودیم ...

 


گینی مینی ... ببولی ... شتل !

 


وای نگینی یک کلاس دارم ، الان یک و سه دقیقه هست ، تازه گزارش کارم هم هنوز کامل ننوشتم !

اصلا دمی خوام ، دیگه تا اخر عمرم نمی رم کلاس

 


سلام خانمی ، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده ، امشب قراره بریم با هم ثبت نام کنکور ارشد کنیم

دودی بیا

 


سلام خانمی ... یادته گفتی هر روز به وبلاگم سر می زنی و این پست رو پی گیری می کنی ؟ پس چی شد ؟ الان به زور به من هم اس ام اس می دی !

خیلی خیلی دلم برات تنگ شده ، کاش حداقل تو خونه راحت بودی و می تونستی بهم اس ام اس بدی...

میان ترما شروع شده و کم کم داره این دوری و دل تنگی منو از پا در می آره ... ولی نگران نباش ، می خوام درکت کنم و طاقت بیارم ... اما خیلی سخته به خدا تنهام نذار...

 


نمی دونم دیگه هیچ وقت این پست رو می خونی یا نه ! اما من می نویسم ، واسه دل رنج دیده خودم می نویسم ، باید یه جایی باهات حرف بزنم و یه کم آرامش پیدا کنم ...

می نویسم ، محکم و استوار رو پاهام می ایستم و بهت نشون می دم که اگر چه زمین خوردم ، اگر چه ازم دوری و دیگه فقط باید با خاطره هات نیرو بگیرم ، اما من می تونم بازم پا شم...

خیلی خیلی داغونم ، کاش تو این لحظه ها فقط نگام می کردی ، فقط می دیدی چی داره به سرم می آد ، کاش می فهمیدی من عشقم از دل بود نه فقط بر زبون ...

عاشقی بودم که با همه سختی ها هنوزم دلم نمی آد رو حرفت حرف بزنم ، هنوزم اون صندلی رو واست کنار گذاشتم کاش می فهمیدی چی دارم می کشم ...

کاش می فهمیدی فقط یه بار می خوام جواب اس ام اسم رو بدی ، کاش می فهمیدی دوست دارم و نمی تونم فراموش کنم ... پاهام داره می لرزه ، اما بازم طاقت می ارم ، بازم منتظر می مونم ...

چه راحت طاقت می آری ، به خدا جای من بودی چی کار می کردی ؟


خدا کنه خوشبخت بشی نگین  به خدا یه روز با دست پر می آم و خوشبختت می کنم، حالا می بینی ...



بای واسه همیشه ...

نوشته شده توسط پرستو در 19:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

بدون شرح ...

 

نوشته شده توسط پرستو در 14:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم مهر 1386

خوشحالم ...

اول از همه : عیدتون مبارک

و بعد از اون :

چه خوبه آدم یکی رو داشته باشه باهاش درد دل کنه ، یکی که بتونه باهاش راحت باشه ، یکی که حرفشو بدون قصد و غرض بشنوه ...

بعضی وقت ها دل آدم بد جوری می گیره ، قبلنا راحت می تونستم تو وبلاگم بنویسم و با خودم درد دل کنم...

یه جورایی خالی می شدم...

اما الان خیلی از دوستان و آشنایان وبلاگم رو می خونن ! یه کسایی به وبلاگم سر می زنند که خودم از تعجب شاخ در می آرم !

واسه همین یه کم با وبلاگم غریب شدم ، حرفای تو وبلاگم مال من نیست ، خیلی هاشو من نمی گم ، فشار بالا سرم مجبورم می کنه اینارو بگم ...

الانم نمی خوام بگم درد و غصه ای دارم ، نه ! فقط میخوام شما که وبلاگ منو میخونی بدون قصد و غرض بهش نگاه کنی و واسه خودت فکر و خیال نکنی ...

چند روزه حس جدیدی دارم ، حس نو شدن ، حس فرار از یکنواختی ، حس تنها موفق شدن !

قبلنا از تنهایی می ترسیدم ، اما الان نگاهم به تنهایی یه جور دیگه شده ، تنهایی رو باید دوست داشته باشم ، چون من رو به هدفم نزدیک و نزدیکتر می کنه ...

باید خوشحال باشم، باید شاد زندگی کنم، باید از همه چیز خوبی هاش رو ببینم ...

اطرافیانم رو دوست ندارم ، ولی باید هم تنها و هم با اونا باشم! امیدوارم بتونم موفق بشم ...

خیلی ها بهم چشم امید دارند ، همین فشارها منومجبوذ می کنه به جلو برم و دست از تلاش بر ندارم...

خوشحالم ...

خوشحالم از اینکه خوشحالم ...

 ***

امروز نه آغاز و نه پایان جهان است

                                             ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

                                             دانی که رسیدن هنر گام زمان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت

                                             این دشت که پامال سواران خزان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

                                            گنجی است که اندر قدم راهروان است

نوشته شده توسط پرستو در 19:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386

ممنونم که برگشتی

 

آری ، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان راه نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست...

 فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط پرستو در 19:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

چند خبر...

 

**دولت 1.5 ميليون نفر بر لشکر فقيران افزود

**نرخ تورم به 15.8 درصد افزایش یافت

**پیشنهاد به صداوسیما: سخنرانی خاتمی در هاروارد را هم مثل سخنرانی احمدی‌نژاد در کلمبیا پخش کنید

**فوتبالیست ایرانی :هيچ دليلی درمخالفت بااسراييل ندارم وتنها نگرانی ام اينست که هنگام سفربه ايران برايم دردسردرست کنند

...

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم مهر 1386

تنهایی...

به شانه ام زدی

تا تنهاییم را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟

تکاندن برف از روی آدم برفی... ؟

نوشته شده توسط پرستو در 13:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386

برگرد

 

 

من از قصه ی زندگی نمی ترسم

من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و

تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

 

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد ...

 

نوشته شده توسط پرستو در 15:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386

پانزدهم مهر ، تولد سهراب...

نوری به زمین فرود آمد 
 دو جا پا بر شن های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
 به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپادیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود
ناگهان جا پا ها به راه افتادند
روشنی همراهشان می خزید
جا پا ها گم شدند
خود را از روبرو تماشا کردم
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده خود به راه افتادم
ی پایم را ازراه دوری می شنیدم
 شاید از بیابانی می گذشتم
انتظاری گمشده با من بود
 ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
 و من در اضطرابی زنده شدم 
 دو جا پا هستی ام را پر کرد
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

نوشته شده توسط پرستو در 14:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم مهر 1386

ویژگی روانی رنگ ها

شاید دانستن اینکه هر رنگی چه تاثیر ناخودآگاهی بر روحیه و روان ما دارد بد نباشد:

 

برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید.

رنگ آبی اشتها را کم می‌کند!


 اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید.

 رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد! 
 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار

نارنجی استفاده کنید.

 رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد.
 

چنانچه از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف

کنید!

 

بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند.

 رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند. 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش  ستفاده کنید.

 رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است. 
 

و نکته پایانی اینکه:

 چنانچه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید.

 رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید.

 

منبع: يزدستان

نوشته شده توسط در 13:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم مهر 1386

من کیستم ؟


من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟!
 
 
نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني
 
نوشته شده توسط پرستو در 14:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم مهر 1386

خوشحال و ناراحت

 

خوشحالم از این که بهش زندگی کردن رو یاد دادم ...

خوشحالم از این که عاشق شدن رو بهش یاد دادم ...

خوشحالم از این که هدفمند بودن رو بهش یاد دادم ...

خوشحالم از این که شخصیت بالای خودشو بهش نشون دادم ...

خوشحالم از این که اونقدر بالا رفت که منم دیگه بهش نرسیدم ...

خوشحالم از این که عاشقش شدم ...

...

و ناراحتم از این که از دستش دادم ....

 

نوشته شده توسط پرستو در 14:46 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم مهر 1386

قوانين عجيب در کشورهاي مختلف

۱. جويدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.  

۲. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غير قانوني است و افراد بالاي 15 براي تقلب به زندان فرستاده مي شوند.

۳. در ايالت ميسوري بخش سنت لوئيس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب، براي ماموران آتش نشاني ممنوع است.

 ۴. مشاهده فيلم هاي کاراته  اي تا سال 79 در عراق ممنوع بود. 

۵. در ايسلند زماني داشتن سگ خانگي ممنوع بود.  

۶. در آريزوناي آمريکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.

۷. در تايلند همه سينما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملي قبل از شروع  فيلم قيام کنند.

۸. در دانمارک روشن کردن ماشين قبل از چک مردن اينکه بچه اي زير آن خوابيده است يا نه، ممنوع است.  

۹. در تايلند انداختن آدامس جويده شده تان 500 دلار جريمه دارد و قبل از خارج شدن از خانه حتما  بايد لباس زير پوشيده باشيد.

۱۰. در سال 1888 در بريتانيا قانوني تصويب شده که دوچرخه سواران را موظف مي کرد تا زمان رد  شدن ماشين از کنارشان، زنگ دوچرخه هايشان را بطور پيوسته به صدا درآورند.

۱۱. در قرن 16 و 17 ميلادي نوشيدن قهوه در ترکيه ممنوع بود و اگر کسي در حين خوردن قهوه

دستگير مي شدن، به اعدام محکوم مي شد. 

۱۲. در فنلاند زماني پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشيدن شخصيت اصليت سريال ممنوع بود.

۱۳. تا سال 1984، بلژيکي ها مجبور بودند نام فرزندشان را از يک ليست 1500 نفري در روزهاي ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.

۱۴. در برمه دسترسي به اينترنت غير قانوني است. اگر فردي با اتهام داشتن مودم دستگير شود، به زندان محکوم مي شود. 

۱۵. اتريش اولين کشوري بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد. 

۱۶. صد ها سال پيش هر فردي که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام مي شد. 

۱۷. در طول جنگ جهاني اول هر سربازي که به همجنس بازي متهم مي شد، اعدام مي شد. 

۱۸. در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشيدن جوراب سفيد براي زنان به علت تحريک آميزبودن آن براي مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پليس دستور داشتند پنجره خانه ها را با رنگ سياه  بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها ديده نشوند.

۱۹. در 24 ايالت آمريکا صغف حنسي عامل اصلي طلاق است. 

منبع: ایمیل بود. منبعش رو نمیدونم!

 

نوشته شده توسط در 13:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم مهر 1386

دلم براش تنگ شده ...

 

چقدر دلم می خواد حرف بزنم ، چقدر دلم می خواد ازش بگم ، از خوبی هاش ، از مهربونی هاش ،  از دل تنگی هاش ، از عشقش ، از محبت هاش ،از ...

چقدر دلم واسش تنگ شده ، یه لحظه هم عذاب وجدان راحتم نمی ذاره ، چه بد تنهام گذاشت ، چه بد باعث شدم تنهام بذاره ...

 

 

نوشته شده توسط پرستو در 13:49 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم مهر 1386

ماهنامه سایه روشن منتشر شد ...

گفت به دنبال حقیقتی؟!!...روشنایی آفتاب را دنبال کن..
از خواب برخاستم و به دنبال روشنایی رفتم در حالی که  سایه ام در پی من می آمد..
سایه ای که بلندایش رو به نیستی می نهاد،،با من یکی شد... و من همچنان در پی روشنایی بودم..
سایه دوباره جان گرفت و بلندا یافت تا با رفتن روشنایی به وسعت شب رسید…
گفتم:من آفتاب را یافتم؛اما نه در پی روشنایی!
گفت:حقیقت را یافتی؟!
گفتم:سایه ام را دیدم که بسیار بود،،با من یکی شد و بلندا یافت..
حقیقت،تجلی روشنایی در من بود،،سایه روشن وجودم!..
در ادامه...

بسیار خشنودیم که دومین شمارۀ ماهنامۀ الکترونیکی سایه روشن را در حالی به نظاره نشسته ایم که همگی میهمان ضیافت بزرگ الهی در ماه مبارک رمضان هستیم.

پ.ن. سایه روشن ماهنامه ای جالب و خواندنی کاری از دوستان صمیمی خانم کپی است ، پیشنهاد می کنم حتما سر بزنید و از خوندن اون لذت ببرید...

http://mahnameh.ir/

مطالب این شماره:
------------------------
یافتم ... خود را (گفتار نخست)
انارهای شکسته (داستان کوتاه)
پايگاه‌هاي پرتاب فضايي و اولین های فضا (علم و فناوری)
اخبار پزشکی
موسیقی در سال مولانا
به هر آنجا که تویی!... (شعر)
باز هم یکی بود... یکی نبود (طنز)
ارتباط (روانشناسی)
به دنبال زندگی در پس حقیقت جنگ (معرفی ونقد کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ نوشته اوریانا فالاچی)
مسجد حکیم اصفهان (مجموعه عکسی از مسجد حکیم اصفهان)
گزارش ویژه (گزارشی از حواشی انتخاب هاشمی رفسنجانی به عنوان ریاست مجلس خبرگان)
چمران چریک عاشق
گفتگوی من و پری (قطعه کوتاه ادبی)
سفر با دوربین دیجیتال
دانستنی های موبایل (نکات کلی و جالب در مورد گوشی های موبایل)
چگونه طالقاني پدر ملت ايران شد؟

نوشته شده توسط پرستو در 12:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم مهر 1386

همه چیز خانه را فروخته ام

به جز آن صندلی

                                        که جای تو بود ...

شاید آن روز که بازمی گردی

                                         خسته باشی...

 

نوشته شده توسط پرستو در 9:14 |  لینک ثابت   •