تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

یکشنبه هفتم مهر 1387

خوشم میاد...


وقتی برمیگردم خونه ، از اینکه از همون جلوی در که دارم بندای کتونی ام و باز میکنم ، مامان و بابا شروع میکنن به اعتراض کردن که چرا اینقدر دیر میای !؟(حتی اگه این دیرکرد نیم ساعت باشه ) چقدر کار میکنی آخه!؟ ......... خوشم میاد

از اینکه ، توی همون مدت کوتاهی که دارم توی اتاق، لباسهامو عوض میکنم ، مامانم صد بار صدا میزنه و میگه نداااا یک لحظه بیا کارت دارم ، (که مطمئنم منظورش حداقل بیست دقیقه است)..... خوشم میاد .

از اینکه میشینم روبروش و ذل میزنم توی اون چشای براق و صورت قشنگش و اونم واسم تعریف میکنه از اتفاقات روزمره و گاهی اتفاقای فامیل و گاهی اعتراض میکنه از بابا و .. کلا حرفهای همیشگی که معمولا از اولش ، آخرشو حدس میزنم .........خوشم میاد.

حتی وقتی وسط حرفاش ، وقتی میبینم داره درجه ناراحتیش بالا میره و بهش میگم ، مامان بی خیااااااال ! ، مگه مهمه اصلا !؟ ، فکرشم نکن ... و اونوقت ناراحت میشه که چرا من اینجوری میگم  ولی بازم ، حرفشو ادامه میده.......... خوشم میاد .

وقتی توی اوج حرف زدنش ، زیر چشمی بابا رو نگاه میکنم  و میبینم به خاطره حرفهای مامان ، داره با شیطنت ، به من لبخند میزنه ........خوشم میاد .

بعدتر ، وقتی مامان میره توی آشپزخونه و من و بابام باهم میخندیم و من بابا رو تهدید میکنم ، که خنده هاشو به مامان لو میدم ، و اونم زود تسلیم میشه و میگه باشه حاضرم هرچی بخوای بدم ولی این کارو نکنی ، چقدر از لحن و نگاه و شیطنت چشاش ............ خوشم میاد .

اونوقت وقتی دلم واسش قیلی ویلی میره و ، میرم بغلش میکنم و میبوسمش ، و اونم میخنده ، از ته دلش ،از صدای خنده هاش ............ خوشم میاد .

بعد ترتر ، که مامان میاد و با تعجب به خاطر خنده های ما بهمون نیگاه میکنه و من مامان و میبوسم و با کلمات ، مخصوص خودش ، قربون صدقش میرم و میخندم و مامانم حرص میخوره و میگه بسه ندا اینقدر خودتو لوس نکن ، از اعتراضش.......خوشم میاد .

 

اصلا بذار ساده بگم .. از این دوتا فرشته ، که بهترینن ، که معرکه ان ، که اینقدر دوست داشتنی ان ، که عاشقانه دوسشون دارم ........خوشم میاد .


برگرفته از وبلاگ دوست خوبم : ندا

نوشته شده توسط پرستو در 23:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 خواهر كوچكم اين را پرسيد

 من به او خنديدم

 كمي آزرده و حيرت زده گفت

 روي ديوار و درختان ديدم

 بازهم خنديدم

 گفت ديروز خود من ديدم

 مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد

 آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد

 بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم

 بعدها وقتي غم

 سقف كوتاه دلت را خم كرد

 بي گمان مي فهمي

 پنج وارونه چه معنا دارد

 

نوشته شده توسط پرستو در 21:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم خرداد 1387

براي تمام روزهايي كه ترسيديم از عاشقي




تمام اين روزها ،ترسيدم از عاشقي

ترسيدم از نگاههاي مردم شهر

كه سالهاست چشمهايشان گور ِ رنگ است

روزهايي كه دوست داشتن را كفاره مي گرفتند و ريا را صله مي دادند

تن ها ، سفره تازيانه تازيان بود و سرها

جولانگه سنگهاي سنگسار...

دفتر خاطراتمان ،خاكستر

پنجره ها ويران

ديوارها بلند

سرها، بر دار

سيمان ، گران

ايمان ، ارزان

اما هيچ نمازي قضا نشد و هيچ نشئه اي درد خماري نكشيد!

....

تمام اين روزهاي خونين

لياقتم هشتاد تازيانه بود تا از ياد نبرم نگاه مردم شهر را.... !

تمام اين روزها ،ترسيدم از عاشقي

ترسيدم...

عليرضا نجفيان

نوشته شده توسط پرستو در 16:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

قصه من و دل تو !

خدا داشت روی زمین منج بازی میکرد !
تاس سفید مربعی اش را انداخت توی دریا !
چرخید و چرخید تا یه شیش اومد!
انوقت من را آفرید!
و برای جایزه اش تو را برای من!
فرشته ها همه کف زدند...
دوباره نوبت افتاد به خدا!
اینبار هم یک شش دیگر آورد ...
اینبار برای جایزه اش یک دل داد به من !
من ماندم و یک دل و تو!
این دل برای من خیلی بزرگ بود!
دادمش به تو !
اخر دلش خدایی بود!
نگاهی عاجزانه انداختم به خدا تا شاید تاسی دیگر و ششی دیگر و جایزه ای دیگر!
خدا نگاهی کرد و رفت!
و رفت!



من ماندم و تو و دلت!
من ماندم و تو و دلت
من ماندم و تو و دلت...
...


دل لیاقت تو را داشت و تو لیاقت دل را!
و منی که مانده ام بدون دل!
شاید برای همین باشد که دلتنگی تو بیشتر است شاید!
و من ماندم و ...
...
مواظب دلت باش!

منبع

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

آرزوهایی که حرام شدند

 
شعر از : شل سیلور استاین
 
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
 
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
 
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
 
نوشته شده توسط هستی در 8:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

قطار می رود ...


قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...


قيصر ‌امين‌پور

نوشته شده توسط پرستو در 0:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

تو مگر نان داری ؟

آدمك تنها ، بر سر مزرعه اي بنشسته
مزرعه خالي است از سبزي و آب
آدمك بي كار است
مي نشينم پيشش

آدمك مي پرسد
"تو مگر مي داني چه شده كه چنين گشته ده كوچك ما"

من به او مي گويم

آدمك برق صداقت ديگر در چشمان كسي پيدا نيست
تو اگر ديدي ، شك كن
شايد آن تابش خورشيد بود

آدمك مردم آبادي ما نان ندارند كه در آب روان خيس كنند و درخت گردو خشكيده
نان و گردو و پنير قيمت جان من و ما شده است

آدمك مزرعه ات را بنگر
هيچ چيز در آن نيست
همه را دزديدند
مردم ما همه مي دزدند از يكديگر
گاه يك دانه نان
گاه يك دانه قلب
گاه جان از هم مي گيرند به زور

آدمك در خوابي
چشم بگشا و ببين
كه اگر شانس شود يار تو در اين دنيا
تو شوي خان ، شايد خانزاده
و دگر هيچ كسي به دو دستان دراز تو نخواهد خنديد
و اگر نه تو فقط آدمك جاليزي
و دگر حتي آن بچه كلاغ از نگاه تو نخواهد ترسيد
و نشيند بر دستان درازت و سرت را كند او تكه و پاره بد بخت

آدمك اينجا مردم گوشهاشان كر گشته و دو چشماشان كور
هيچ كس نشنود اندوه كسي را ديگر

آدمك ، مردم آبادي ما
اگر از جنس بزرگان گردند ، نانشان در روغن خواهد بود
و اگر نه شايد همه مجبور شوند كه تو را بيرون انداخته
و خودشان آدمكي بر سر جاليز شوند
و هر از چند دو دستاشان را رو به بالا ببرند
تا كه شايد دو كلاغي بپرند

آدمك اينجا هيچ ، بر سر جاي خودش نيست دگر
شب همه بيدارند و همه غم دارند
و اگر خواب به چشم آنها باز آيد ، خوابشان كابوس است

آدمك نيم نگاهي به نگاهم انداخت
ليك لبخند زدم

آدمك گفت برو
و پس از رفتن من ، آن كلاغ كوچك هر دو چشمش را كند

منبع : فاطی

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1387

غزل دلتنگی ...

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم


با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند


بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است


تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش


تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم


کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

نوشته شده توسط پرستو در 17:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم اسفند 1386

از دور و از نزدیک

تو وقتی که دور از منستی
خیال تو از خلوت من
ازین شامگاه زمستانی غربت من
مرا می برد تا دیاری
که در آن طلوعی طلایی است ، آری
طنین قدم های تو در دل شب
تپش های قلبی است در آستان تولد
عبور درختی ز مرز شکفتن
تو چون در شب تیره ، رخ می نمایی
دری بر من از روشنی می گشایی
تو چون می نشینی مرا می ربایی
تو وقتی که پیش منستی
چراغی پس چهره داری
چراغی که خط های پنهانی گونه ات را
چو رگ های برگی جوان ،‌ می نماید
تو وقتی که پیش منستی
فروغی در اعماق شب می درخشد
نسیمی در اقصای شب می سراید
تو وقتی که پیش منستی
زمین ، زیر پایم نمی لرزد آری
زمین ، استوار است و آفاق ،‌ روشن
تو وقتی که پیش منستی
بهار است و ، خورشید و ، آیینه و ، من
تو وقتی که دور از منستی
خیال تو از شامگاه زمستانی غربت من
مرا می برد تا دیاری
که در آن طلوعی طلایی است ، ‌آری
تو ،‌ روح بهاری

                                              نادر نادرپور

منبع : هفت فروردین  

نوشته شده توسط پرستو در 18:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

مرگ نازلی

«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه ميفكن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .»

 

نازلي سخن نگفت؛

                         سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

 

 

«ـ نازلي! سخن بگو!

مرغ سكوت، جوجة مرگي فجيع را

در آشيان به بيضه نشسته ست!»

 

نازلي سخن نگفت؛

                        چو خورشيد

از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . .

 

نازلي سخن نگفت

نازلي ستاره بود

يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . .

 

نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شكست!»

                                           و

                                                 رفت . . .

نوشته شده توسط پرستو در 11:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم بهمن 1386

عشق چيست؟؟

وقتيکه با اون شخص بخصوص هستي ..تظاهر ميکني که بهش بي اعتنايي ..ولي وقتيکه اون دور و اطراف نيست .چشمات دنبالش ميگرده....

اين همون وقتيه که تو عاشقي....


*******************


 
کسي هست که هميشه باعث شادي تو ميشه..نگاهت  و توجه ات فقط واسه اون شخص بخصوص هست...پس تو عاشقي



ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 10:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

لبخندم درد می‌کند

خسته شدم از لبخند
و این که نیش‌ام
مدام باز باشد
در جواب سلام لبخند بزنم
به روی خانم عظیمی
لبخند بزنم
به بقال بگویم:
دست شما درد نکند
و لبخند بزنم
به مدیرم بگویم چشم
و لبخند بزنم
به زن غرغرو و بداخلاق همسایه
که هر بار به بهانه‌های واهی
به در خانه‌ام می‌آید
تا لٌنده‌ای بدهد
لبخند بزنم
کارم به جایی رسیده که حتا
مجبورم
با تلفن هم که حرف می‌زنم
لبخند بزنم!
لبم ترک خورده
دهان‌ام درد می‌کند
و فک‌ام تیر می‌کشد
بس که ناچارم
لبخند بزنم
این روزها
طوری شده
که خندانک‌های یاهو
امتداد لبخندم شده
و هر بار که قلب‌ام پاره پاره می‌شود
با خندانکی
لبخند می‌زنم
آهای!
انسان‌های خوش‌برخورد مودب مهربان!

مرا معاف کنید
من این روزها
لبخندم درد می‌کند

منبع : رها

 

نوشته شده توسط پرستو در 22:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم بهمن 1386

خواهشی خاموش

 

 

 

می خواهم بیاسایم لَختی

 

                    خیمه بزنم در تنی

 

                                     به اندازه ی خودم!

 

نه بزرگتر

 

           که در آن گم شوم

 

نه کوچکتر

 

         که جایم تنگ شود

 

         که حقیر شوم

 

         که کوچک شوم!

 

 

بو می کنم زمین را

 

      با تمام احساسات ِ چندگانه ام

 

تا بیابم تنی را

 

             که جا دارد در آسمان ...

 

 

سایه ای می خواهم

 

که در نور تنفس می کند

 

تا پنهان شوم پشتش

 

در هنگام ترس ها و رنجش های کودکانه ام ...

 

نوشته شده توسط پرستو در 19:33 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟زن
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
شل سیلور استاین
نوشته شده توسط در 23:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم دی 1386

دوستی

دوستی

  دل من دير زمانی است كه می پندارد :

 

 

 « دوستی » نيز گلی است ؛

 

 

 مثل نيلوفر و ناز ،

 

 

 ساقه ترد ظريفی دارد .

 

 

 بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

 

 

 جان اين ساقه نازك را

 

 

                        - دانسته-

 

                           بيازارد !

نوشته شده توسط پرستو در 21:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم آذر 1386

سهراب...

شب سردی است، من افسرده .

 راه دوری است، و پایی خسته .

 تیرگی است و چراغی مرده .

 

 ...فکر تاریکی و این ویرانی

 بی خبر آمد تا با دل من

 قصه ها ساز کند پنهانی .

 

 نیست رنگی که بگوید با من

 اندکی صبر ، سحر نزدیک است .

 هر دم این بانگ بر آرام از دل :

 وای، این شب چقدر تاریک است !

 

 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

 قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

 صخره ای کو که بدان آویزم ؟

 

نوشته شده توسط پرستو در 21:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

کسی چه میداند!؟

خوشید هیچ وقت از تابیدن باز نمی ماند

من تا زمانی که خوشید درخشان است دوستت دارم

 
تعداد ستاره های آسمان،بی انتهاست

من به اندازه ستاره های آسمان دوستت دارم

 

آب اقیانوسها تمام شدنی نیست

عشق من هم هیچ وقت رو به زوال نمیرود

 

درخت سرو از لحظه کاشتن شروع به رشد میکند پژمرده نمیشود همواره رو به رشد است

عشق من هم هر روز رشد میکند تا به کمال برسد

 

فراموشت نمیکنم اما به یادت هم نمی آورم شاید تا همیشه ته قلبم ماندی…کسی چه میداند؟

منبع: خاطره کویر

نوشته شده توسط در 0:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

خرچنگ آبی

 

امروز خرچنگی
در گلوی من گیر کرده
خرچنگی به رنگ آبی
و خال‌های نارنجی تند
و
هرچه می‌خواهم فریاد بزنم
صدای مورچه از دهانم بیرون می‌آید




برگرفته از : رها
نوشته شده توسط پرستو در 18:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم آبان 1386

شاپرک

شاپرک بالت شکسته، پر ِ پرواز تو بسته /

 می بینم غم توی چشمات چه غریبونه نشسته /

شاپرک خوابه قناری، چه جوری دووم میاری؟ /

گلا پژمرده و زردن، تو عجب طاقتی داری /

شاپرک دردت به جونم، تو رو از خودم می دونم /

بذا یک شعری که گفتم واسه ی دلت بخونم /

شاپرک دل توی سینه ساعت ها تنها می شینه /

وقتی شب می رسه از راه خواب پروازُ می بینه /

واسه زخمام یه دوا نیست، دلم از دلت جدا نیست /

توی این غربتِ جون گیر یه نگاه آشنا نیست /

هر جا که می ری خزونه، غروبه، دل نگرونه /

آفتابش جونی نداره، اما شب این جا می مونه /

نمی دونم مث بارون رو کدوم شونه ببارم /

روی شاخه ها تو غربت، شاپرک من تو رو دارم /

 

شعر از : فریبا وکیلی ، با تشکر از ویروس که این شعر رو واسم فرستادند.

نوشته شده توسط پرستو در 19:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم آبان 1386

خوشبختی

 
اگه بگم هر آرزويي بکني برآورده ميشه، چه آرزويي مي کني؟

صبر کن، چشماتو ببند، خوب فکر کن، بعد تو دلت آرزو کن.

.

.

.

.

.

مطمئنم آرزوهاي زيادي داري.

آدمها همه همينطور هستن.

هزار و يک خواست و آرزو دارن.

اما در حقيقت، همه دنبال يه چيز هستن.

خوشبختي

آدمها از صبح تا شب اين در و اون در ميزنن دنبال خوشبختي

از صبح تا شب تو اين کوير پر از سراب، دنبال يه قطره آب خوشبختي

خودشون رو بدنبال اين سراب و اون سراب به آب و آتيش مي زنن

و در پايان روز نااميد و تشنه، چيزي جز شن و خاک نصيبشون نمي شه

 

آدمها همه دنبال خوشبختي هستن

هر کسي خوشبختي رو تو يه چيزي مي بينه

پول، قدرت، همسر خوب، ماشين فلان مدل، ويلاي فلان جا و ...

واسه همين هم هر کسي براي رسيدن به خوشبختي يه چيزي رو آرزو داره

جالب اينجاست که هيچ کس در اين ميون، خود خوشبختي رو آرزو نمي کنه

طفلک آدمها، طفلک خوشبختي

آدميزاد با اينهمه ادعاي دانش و خرد

عقلش نمي رسه که بجاي آرزو کردن اين همه چيزاي جور وا جور

براي رسيدن به خوشبختي

خود خوشبختي رو آرزو کنه

به همين سادگي

طفلک آدمها

باور کن خيلي از آدمها تا آخر عمرشون، دنبال خوشبختي

به اين در و اون در مي زنن و بدنبال بدست آوردن چيزهاي مختلف

براي رسيدن به خوشبختي عمرشون رو هدر ميدن

در حالي که کافي بود فقط خود خوشبختي رو آرزو مي کردن

به همين سادگي
 
پی نوشت: همیشه خوشبخت و آسوده باشید.

نوشته شده توسط در 8:12 |  لینک ثابت   •