پیوندهای روزانه
- مدرک دکتر کردان !
- گویش شیرازی (سایت شهرداری شیراز)
- بررسي شبهه ازدواج عمر با ام كلثوم
- واقعا اینها کیک هستند ؟!
- چگونه غذای سلف را قابل تحمل کنیم
- بالاخره كردان جعلي بودن مدركش را تائيد كرد!
- سایت دانلود کتاب "کندو" - با لینک مستقیم
- کامپیوترم را دوست دارم چون...
- فتاوي ازدواج مجاهدين با دختران کوچک
- کشف پیکره نوزده متری بودا در بامیان
- ازدواج ناشيانه جوان دانشجو با مادر همکلاسي اش!!
- كلهپاچه مرغوب، دستي 11 هزار تومان
- داستان تلخ جمع آوری دیش ها | عکس
- بازی LOST برای موبایل با فرمت جاوا
- بیش از 150 موتور جستجو!
- آرشیو پیوندهای روزانه
جمعه نوزدهم اسفند 1384
هم سن خودم بود....
* مادرش يه چادر کهنه سرش بود. يه خواهر کوچيک هم داشت که يه مانتوي کهنه و چروک پوشيده بود. لباساي خودشم اصلا تعريفي نداشت. درست سر همون پيچه که ميره سمت مترو نشسته بود. تا منو ديد دستش رو دراز کرد و گفت: خانوم ما از شهرستان اومديم. مادرم اصلا حالش خوب نيست و بايد ببرمش بيمارستان. تو رو خدا کمک کنيد ما از شهرستان اومديم.
مطمئنا اونقدري که من بهش دادم اصلا کافيش براش و پول بيمارستان مادرش نبود. ولي يک چيزي اين وسط جالب بود و اونم اينکه نميدونست و يا نفهميد که منم شهرستاني هستم... حقيقتش خيلي دلم براش سوخت. به نظرم هم سن خودم بود...
يک اتفاقاتي توي دنيا هست که خيلي کوتاه هستند. همش در چند لحظه کسي رو ميبيني و ديگه نميبينيش... مثلا اين حادثه شايد توي ۵ دقيقه اتفاق افتاد شايدم کمتر يادم نيست، ولي براي مدتها توي ذهن آدم مي مونه. براي مدتها يک چشم پاک و معصوم که داره التماست مي کنه توي ذهنت ميمونه. حتي ممکنه موقع خواب وقتي داري توي تختخواب راحتت ميخوابي، بازم يادت بياد و هي فکر کني که پس امشبو چيکار ميکنن؟ کجا ميخوابند توي اين سرما؟ و بعد از خودت بدت مياد که قدرت کافي نداشتي که کامل کمکشون کني. شايدم نتونستي و ...
مطمئنا اونقدري که من بهش دادم اصلا کافيش براش و پول بيمارستان مادرش نبود. ولي يک چيزي اين وسط جالب بود و اونم اينکه نميدونست و يا نفهميد که منم شهرستاني هستم... حقيقتش خيلي دلم براش سوخت. به نظرم هم سن خودم بود...
يک اتفاقاتي توي دنيا هست که خيلي کوتاه هستند. همش در چند لحظه کسي رو ميبيني و ديگه نميبينيش... مثلا اين حادثه شايد توي ۵ دقيقه اتفاق افتاد شايدم کمتر يادم نيست، ولي براي مدتها توي ذهن آدم مي مونه. براي مدتها يک چشم پاک و معصوم که داره التماست مي کنه توي ذهنت ميمونه. حتي ممکنه موقع خواب وقتي داري توي تختخواب راحتت ميخوابي، بازم يادت بياد و هي فکر کني که پس امشبو چيکار ميکنن؟ کجا ميخوابند توي اين سرما؟ و بعد از خودت بدت مياد که قدرت کافي نداشتي که کامل کمکشون کني. شايدم نتونستي و ...

* I was childish and unfair
To you, my only friend
I regret, but now it's too late
I can't show you any more
The things I've learned from you
Cause life just took you away
I'm asking why
I'm asking why
Nobody gives an answer
I'm just asking why
But someday we'll meet again
And I'll ask you
I'll ask you why
Why it has to be like this
I'm asking you why
Please give me an answer
Many years and stupid fights
Till we accept to see
How it was and it'll always be
Why it has to be like this
Why we don't realize
Why we're too blind to see the one
Who's always on our side
I'm asking why
I'm asking why
منبع : وبلاگ زهرا
نوشته شده توسط پرستو
در 13:50 | لینک ثابت
•
