تبليغاتX
خانم کپی - هم سن خودم بود....

پیوندهای روزانه

جمعه نوزدهم اسفند 1384

هم سن خودم بود....

* مادرش يه چادر کهنه سرش بود. يه خواهر کوچيک هم داشت که يه مانتوي کهنه و چروک پوشيده بود. لباساي خودشم اصلا تعريفي نداشت. درست سر همون پيچه که ميره سمت مترو نشسته بود. تا منو ديد دستش رو دراز کرد و گفت: خانوم ما از شهرستان اومديم. مادرم اصلا حالش خوب نيست و بايد ببرمش بيمارستان. تو رو خدا کمک کنيد ما از شهرستان اومديم.
مطمئنا اونقدري که من بهش دادم اصلا کافيش براش و پول بيمارستان مادرش نبود. ولي يک چيزي اين وسط جالب بود و اونم اينکه نميدونست و يا نفهميد که منم شهرستاني هستم... حقيقتش خيلي دلم براش سوخت. به نظرم هم سن خودم بود...
يک اتفاقاتي توي دنيا هست که خيلي کوتاه هستند. همش در چند لحظه کسي رو ميبيني و ديگه نميبينيش... مثلا اين حادثه شايد توي ۵ دقيقه اتفاق افتاد شايدم کمتر يادم نيست، ولي براي مدتها توي ذهن آدم مي مونه. براي مدتها يک چشم پاک و معصوم که داره التماست مي کنه توي ذهنت ميمونه. حتي ممکنه موقع خواب وقتي داري توي تختخواب راحتت ميخوابي، بازم يادت بياد و هي فکر کني که پس امشبو چيکار ميکنن؟ کجا ميخوابند توي اين سرما؟ و بعد از خودت بدت مياد که قدرت کافي نداشتي که کامل کمکشون کني. شايدم نتونستي و ...

* I was childish and unfair
To you, my only friend
I regret, but now it's too late   
I can't show you any more
The things I've learned from you
Cause life just took you away   
I'm asking why
I'm asking why
Nobody gives an answer
I'm just asking why   
But someday we'll meet again
And I'll ask you   
I'll ask you why
Why it has to be like this
I'm asking you why
Please give me an answer   
Many years and stupid fights
Till we accept to see
How it was and it'll always be   
Why it has to be like this
Why we don't realize
Why we're too blind to see the one
Who's always on our side   
I'm asking why
I'm asking why

منبع : وبلاگ زهرا

نوشته شده توسط پرستو در 13:50 |  لینک ثابت   •