پیوندهای روزانه
- مدرک دکتر کردان !
- گویش شیرازی (سایت شهرداری شیراز)
- بررسي شبهه ازدواج عمر با ام كلثوم
- واقعا اینها کیک هستند ؟!
- چگونه غذای سلف را قابل تحمل کنیم
- بالاخره كردان جعلي بودن مدركش را تائيد كرد!
- سایت دانلود کتاب "کندو" - با لینک مستقیم
- کامپیوترم را دوست دارم چون...
- فتاوي ازدواج مجاهدين با دختران کوچک
- کشف پیکره نوزده متری بودا در بامیان
- ازدواج ناشيانه جوان دانشجو با مادر همکلاسي اش!!
- كلهپاچه مرغوب، دستي 11 هزار تومان
- داستان تلخ جمع آوری دیش ها | عکس
- بازی LOST برای موبایل با فرمت جاوا
- بیش از 150 موتور جستجو!
- آرشیو پیوندهای روزانه
شنبه بیستم اسفند 1384
فروغ تنهاست!
فروغ تنهاست. خيلى بيشتر از آنكه بتوان از چشمانش فهميد.
دل كوچك اين دختر ۶ ساله آنقدر غمگين است كه نمى شود باور كرد.اين ها را وقتى فهميديم كه كيف مدرسه اش را گوشه اتاق انداخت و با بغض گفت: «ديگر مدرسه نمى روم.»
مادر چشمان پر اشكش را به گلهاى بى رنگ و روى قالى سوخته دوخت و قلبش آتش گرفت و پدر از خانه بيرون زد تا در شلوغى شهر گم شود.
فروغ كنارم مى نشيند.دستهاى سوخته اش را مى خواهد پنهان كند، مبادا كه چشمان جست وجو گر آدمها با سؤالهايشان دل كوچكش را برنجانند.
| فروغ جان تلويزيون مى بينى؟
- سرش را به علامت مثبت تكان مى دهد.اين دخترك در چهار ديوارى خانه جز تلويزيون هيچ همدمى ندارد.
| فروغ يادت هست كه چطور شد خانه آتش گرفت؟
دخترك نگاهم مى كند.مى داند كه به اميدى پاى به روزنامه گذاشته، مى داند كه مى خواهد كمكش كنم.

او معناى كمك را خوب مى داند.همان لحظه اى كه در ميان شعله هاى آتش فرياد كمك مى زد معناى اين واژه را عميقاً درك كرده است، حالا هم هنوز از ته دل بى صدا روزى هزار بار همين واژه «كمك» را با خودش مرور مى كند.
- ظهر بود.ناهارم را خورده بودم.مامانم داشت ظرف مى شست. داداش كوچولو هم توى حياط بازى مى كرد.خيلى دوست داشتم كبريت بازى كنم.رفتم توى اتاق مى خواستم خاله بازى كنم.براى خاله بازى بايد تخم مرغ درست مى كردم.
مادر چشمانش به اشك مى نشيند.
- ۱۹ شهريور سال ۸۲ بود.دخترم ۴ ساله بود.ظهر يك پنجشنبه بود.پدرش سركار رفته بود.من ناهار بچه ها را داده بودم و داشتم ظرفها را مى شستم.پسرم در حياط بود و باخودش بازى مى كرد.يكدفعه صداى فريادهاى فروغ و شعله هاى آتش را ديدم، رختخوابها آتش گرفته بود.خودم بهيار هستم و در بيمارستان كار مى كنم.دخترم دچار سوختگى و گاز گرفتگى شده بود.فوراً فروغ را به بيمارستان رسانديم.از ياسوج او را به علت شدت سوختگى به اصفهان بردند.يك ماه بسترى بود و تحت مداوا، به علت گاز گرفتگى نمى شد بچه را به اتاق عمل برد، الآن دو سال و نيم مى گذرد هنوز مفصل دستانش آزاد نشده است.وضع مالى مان طورى نيست كه بتوانيم از عهده مخارج بيمارستان برآييم.
امسال فروغ بايد به پيش دبستان مى رفت، فكر كرديم اگر به مدرسه برود حال روحى اش بهتر مى شود شايد اگر به كلاس و درس و هم شاگردى ها مشغول شود آن وقت كمترغصه بخورد.اما فروغ چند روزى بيشتر به پيش دبستان نرفت.يك روز با چشمان گريان به خانه آمد.كيفش را گوشه اتاق انداخت و فرياد زد: ديگر نمى خواهم بروم. بچه ها از من مى ترسند، بچه ها من را مسخره مى كنند
.من خجالت مى كشم كه نمى توانم مداد دست بگيرم و بنويسم و...
* * *
فروغ گريه مى كند و مادر با اشك هاى دخترك ديگر حرفى نمى زند.ديگر بيش از اين لازم نيست تا او بخواهد برايمان بگويد. مى دانم فروغ نمى تواند بنويسد. نمى تواند نقاشى كند و مداد رنگى به دست بگيرد، نقاشى هاى اين دخترك سياه است. آرزوى فروغ اين است كه روزى دكتر شود، روزى بيايد كه او براى همه بچه هاى بيمار نيازمند كارى كند.اين را خودش مى گويد.دختر ۶ ساله اى كه معناى كمك، تنهايى و نيازمندى را خيلى خوب حس كرده است.
فروغ تنها چيزى را كه دوست دارد عمو پورنگ است.عموپورنگ برنامه كودك كه به دل تنهاى او شادى مى دهد.خودش مى گويد: تنها عموپورنگ مرا خوشحال مى كند.شادى كودكانه اين دخترك اى كاش بيشتر شود.
فروغ از عيدى گرفتن خوشحال نمى شود.براى او عيد مثل ديگر روزهاست.او با آمدن عيد باز هم تنها خواهد شد و هيچگاه آرزويش سبز نخواهد شد.
به فروغ مى گويم تو به مدرسه خواهى رفت.مدرسه اى كه در آن مشق عشق، هميارى، دوستى و محبت سرمشق هاى تو هستند.
به فروغ مى گويم فروغ جان امسال بهار پشت پنجره كوچك دلت است و مى خواهد به تمام اندازه دنيا شادى برايت بياورد. امسال مداد به دست خواهى گرفت و با شادى نامت را خواهى نوشت.امسال به اندازه هزاران سال معناى خوشبختى را حس خواهى كرد.
فروغ، امسال در دل پر غصه ات هزار بادكنك رنگى پرواز خواهدكرد.
فروغ، تو امسال از تنهايى بيرون خواهى آمد.چون ميهمان تمام سفره هاى هفت سين خواهى بود و مقلب القلوب را معنا خواهى كرد و حال ما را به بهترين حال تبديل خواهى كرد.فروغ تو امسال با دل شكسته ات ما را به خدا نزديك نزديك مى كنى.خوشا به حال آنانكه سلام تو را جواب دهند.![]()
