پیوندهای روزانه
- مدرک دکتر کردان !
- گویش شیرازی (سایت شهرداری شیراز)
- بررسي شبهه ازدواج عمر با ام كلثوم
- واقعا اینها کیک هستند ؟!
- چگونه غذای سلف را قابل تحمل کنیم
- بالاخره كردان جعلي بودن مدركش را تائيد كرد!
- سایت دانلود کتاب "کندو" - با لینک مستقیم
- کامپیوترم را دوست دارم چون...
- فتاوي ازدواج مجاهدين با دختران کوچک
- کشف پیکره نوزده متری بودا در بامیان
- ازدواج ناشيانه جوان دانشجو با مادر همکلاسي اش!!
- كلهپاچه مرغوب، دستي 11 هزار تومان
- داستان تلخ جمع آوری دیش ها | عکس
- بازی LOST برای موبایل با فرمت جاوا
- بیش از 150 موتور جستجو!
- آرشیو پیوندهای روزانه
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384
آلبوم جدید اوهام با نام << آلوده >> به بازار آمد!!!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
خاله قزی
يكى بود، يكى نبود، بود و نبود، يك خاله سوسكهاى بود كه توى اين دنيا، غير از يك بابا، كس ديگرى را نداشت. يك روز، پدر خاله سوسكه به او گفت:
- ديگر پير و زمين گير شدهام و نمىتوانم خرج تو را بدهم. شنيدهام كه يك آقاموش، وجود دارد در شهر شوش. چون شغل آزاد دارد، هرچه بخواهى برايت مىآورد. پس بهتر است بروى و زن او بشوى.
خاله سوسكه با خودش گفت:
- بابا جانم راست مىگويد، هر چه كه خواست مىگويد. فكر بدى نكرده است. آقاموشه يك مرد است!
خاله سوسكه اين راگفت و تصميم خودش را گرفت.
فرداى آن روز، خاله سوسكهى افسانهى ما، با پوست بادمجان و سنجد و پياز براى خودش كفش و لباس درست كرد و به راه افتاد. او رفت و رفت و رفت، تا رسيد به يك طاووس قشنگ. طاووس نگاهى به خاله سوسكه انداخت و گفت:
- آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، ناز نازى، دارى كجا مىروى؟
خاله سوسكه جواب داد:
- دارم مىروم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانهى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!
طاووس گردنش راكج كرد و گفت:
- ببينم خاله سوسكه، زن من نمىشوى؟
خاله سوسكه جواب داد:
- بفرما ببينم شغلت چيست؟ چقدر در آمد دارى؟ ماشين دارى؟ خانه دارى؟...
طاووس گفت:
- نع! نع! هيچ كدام از اينها راندارم. تازه ليسانس گرفتهام، ولى هنوز بى كارم!
خاله سوسكه پشتش را به طاووس كرد و گفت:
- ول معطلى بابا! من بيايم زن تو بشوم؟! محال است كه چنين كارى بكنم!
پس از اين، خاله سوسكه راهش را گرفت و رفت و رفت، تا به يك بچه شير رسيد. بچه شير از او پرسيد:
- آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، نازنازى، دارى كجا مىروى؟
خاله سوسكه پاسخ داد:
- دارم مىرم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانهى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!
بچه شير گفت:
- چطور است زن من بشوى،ها ؟
خاله سوسكه دستى به كمر زد و پرسيد:
- ببخشيد حضرت آقا! شغل شريف تان چيست؟ وضع مالى چطورى است؟ جيبها پُر است يا خالى است ؟
بچه شير سرى تكان داد و گفت:
- اِىْ، نان بخور و نميرى دارم، نويسنده و شاعرم، در كار خود ماهرم!
خاله سوسكه سرى تكان داد وگفت:
- هِه! نويسنده! شاعر! اين هم شد شغل؟ نه بابا جان برو پى كارت!
خلاصه چه دردسرتان بدهم؟ خاله سوسكه رفت و رفت و رفت، تا رسيد به شهر شوش. يك راست رفت به سراغ آقاموش!
آقا موشه، نگاهى به قد وبالاى خاله سوسكه انداخت و يك دل نه، صد دل عاشق خاله سوسكه شد.
تا آقا موشه دهنش را باز كرد كه بگويد »زن من مىشوى يا نه؟« خاله سوسكه »بله« را گفته بود.
بله... آقا موشه و خاله سوسكه رفتند تا يك تالار عروسى بگيرند. از بخت بد، همين كه آقاموشه از ميزان خرج و مخارج تالار، با خبر شد و فهميد كه عروسى چه مخارجى كف دستش مىگذارد، قلبش گرفت و جابه جا سنگ كوب كرد و افتاد و مرد!
خاله سوسكه، باگريه و زارى زد توى سر خودش! بعد هم زير لب گفت:
- نخير! ما اصلاً انگار شانس نداريم! بهتر است برگردم به همان افسانهى قديمى. يعنى بروم همدان، تا بشوم زن استاد رمضان!
افسانهى ما تمام شد، امّا نمىدانيم خاله سوسكه به همدان رسيد، يا توى جادهها، زير ماشينها، جانش به لبش رسید!

