تبليغاتX
خانم کپی -

پیوندهای روزانه

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384

آلبوم جدید اوهام با نام << آلوده >> به بازار آمد!!!

اوهام

اطلاعات بیشتر

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

خاله قزی

يكى بود، يكى نبود، بود و نبود، يك خاله سوسكه‏اى بود كه توى اين دنيا، غير از يك بابا، كس ديگرى را نداشت. يك روز، پدر خاله سوسكه به او گفت:

 - ديگر پير و زمين گير شده‏ام و نمى‏توانم خرج تو را بدهم. شنيده‏ام كه يك آقاموش، وجود دارد در شهر شوش. چون شغل آزاد دارد، هرچه بخواهى برايت مى‏آورد. پس بهتر است بروى و زن او بشوى.

 خاله سوسكه با خودش گفت:

 - بابا جانم راست مى‏گويد، هر چه كه خواست مى‏گويد. فكر بدى نكرده است. آقاموشه يك مرد است!

 خاله سوسكه اين راگفت و تصميم خودش را گرفت.

 

                                    

 

 فرداى آن روز، خاله سوسكه‏ى افسانه‏ى ما، با پوست بادمجان و سنجد و پياز براى خودش كفش و لباس درست كرد و به راه افتاد. او رفت و رفت و رفت، تا رسيد به يك طاووس قشنگ. طاووس نگاهى به خاله سوسكه انداخت و گفت:

 - آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، ناز نازى، دارى كجا مى‏روى؟

 خاله سوسكه جواب داد:

 - دارم مى‏روم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانه‏ى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!

 طاووس گردنش راكج كرد و گفت:

 - ببينم خاله سوسكه، زن من نمى‏شوى؟

 خاله سوسكه جواب داد:

 - بفرما ببينم شغلت چيست؟ چقدر در آمد دارى؟ ماشين دارى؟ خانه دارى؟...

 طاووس گفت:

 - نع! نع! هيچ كدام از اين‏ها راندارم. تازه ليسانس گرفته‏ام، ولى هنوز بى كارم!

 خاله سوسكه پشتش را به طاووس كرد و گفت:

 - ول معطلى بابا! من بيايم زن تو بشوم؟! محال است كه چنين كارى بكنم!

 

                                    

 

 پس از اين، خاله سوسكه راهش را گرفت و رفت و رفت، تا به يك بچه شير رسيد. بچه شير از او پرسيد:

 - آهاى خاله قزى، كفش قرمزى، نازنازى، دارى كجا مى‏روى؟

 خاله سوسكه پاسخ داد:

 - دارم مى‏رم به شهر شوش، تا بشوم زن يك موش، كه شغل او آزاد باشد، خانه‏ى او آباد باشد، نان راحت بخورم، منّت بابا نكشم!

 بچه شير گفت:

 - چطور است زن من بشوى،ها ؟

 خاله سوسكه دستى به كمر زد و پرسيد:

 - ببخشيد حضرت آقا! شغل شريف تان چيست؟ وضع مالى چطورى است؟ جيب‏ها پُر است يا خالى است ؟

 بچه شير سرى تكان داد و گفت:

 - اِىْ، نان بخور و نميرى دارم، نويسنده و شاعرم، در كار خود ماهرم!

 خاله سوسكه سرى تكان داد وگفت:

 - هِه! نويسنده! شاعر! اين هم شد شغل؟ نه بابا جان برو پى كارت!

 

                                    

 

 خلاصه چه دردسرتان بدهم؟ خاله سوسكه رفت و رفت و رفت، تا رسيد به شهر شوش. يك راست رفت به سراغ آقاموش!

 آقا موشه، نگاهى به قد وبالاى خاله سوسكه انداخت و يك دل نه، صد دل عاشق خاله سوسكه شد.

 تا آقا موشه دهنش را باز كرد كه بگويد »زن من مى‏شوى يا نه؟« خاله سوسكه »بله« را گفته بود.

 

                                    

 

 بله... آقا موشه و خاله سوسكه رفتند تا يك تالار عروسى بگيرند. از بخت بد، همين كه آقاموشه از ميزان خرج و مخارج تالار، با خبر شد و فهميد كه عروسى چه مخارجى كف دستش مى‏گذارد، قلبش گرفت و جابه جا سنگ كوب كرد و افتاد و مرد!

 خاله سوسكه، باگريه و زارى زد توى سر خودش! بعد هم زير لب گفت:

 - نخير! ما اصلاً انگار شانس نداريم! بهتر است برگردم به همان افسانه‏ى قديمى. يعنى بروم همدان، تا بشوم زن استاد رمضان!

 افسانه‏ى ما تمام شد، امّا نمى‏دانيم خاله سوسكه به همدان رسيد، يا توى جاده‏ها، زير ماشين‏ها، جانش به لبش رسید!

http://kudakaneh.blogfa.com/

وای وای!

نوشته شده توسط پرستو در 21:5 |  لینک ثابت   •