تبليغاتX
خانم کپی - با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من ...

پیوندهای روزانه

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من ...

از بالا اتوبوس رو می‌بینم که تو دل شب، جاده رو می‌شکافه و به جلو میاد و من هم بی‌اختیار باهاش حرکت می‌کنم. نمی‌دونم چرا؟ فقط این رو می‌دونم که دلم نمی‌خواد هیچ اتفاقی براش بیفته. دستام رو تو هوا، دو طرف اتوبوس نگه داشتم و مواظبش هستم تا یه وقت به دره سقوط نکنه. حس می‌کنم اگه بلایی سرش بیاد، زندگی من هم به پایان می‌رسه. چشمم به اتوبوسه و یواش یواش غرق در رویاهای خودم میشم و به سرزمین خیالم سرک می‌کشم. سرزمینی که دوست دارم توش زندگی کنم، اما به نظرم دور میاد، خیلی دور. تو کاخ آرزوهام قدم میذارم و تو دونه‌دونه اتاقهای ذهنم نگاهی میندازم. تو همه‌شون، دختری که کنار پنجره ایستاده، با موهایی پریشون که تو صورتش ریخته به من لبخند میزنه. زمین و زمان می‌لرزه. آسمون تیره و تار میشه. همه چیز داره تکون می‌خوره. اتوبوس به ته دره سقوط می‌کنه و هزاران تکه میشه. جاده محو شده، خون تمام کوهستان رو پوشونده و من از اون بالا فریاد میزنم و کسی رو صدا می‌کنم. پائین میام. پائین و پائین‌تر. درست روی قله. دست‌ها و پاها و سرها رو تو شیب کوه می‌بینم و گریه‌کنان دنبال کسی می‌گردم. از دور چشمم تو چشمهایی قفل میشه، دنیا رو به رنگ خون می‌بینم، اشک از صورتم جاری میشه. دارم غرق میشم، تو دریایی از خون و اشک و با تمام وجودم اسمی رو فریاد می‌زنم ...

به خودم میام. همه جا تاریکه و از لای پرده، باریکه‌ای از نور مهتاب به داخل اتاق راه پیدا کرده. عرق سردی رو پیشونیم نشسته و اشک، صورت و بالشم رو خیس کرده. با اضطراب نگاهی به کنارم می‌کنم و تو یه لحظه آرامشی دلنشین وجودم رو در بر می‌گیره. تو، مثل همیشه ناز و خوشگل، کنارم خوابیدی و دستت رو روی پهلوی من گذاشتی.

به یاد کابوسی که دیدم میفتم و بدنم میلرزه. باز هم نگاهت می‌کنم و از دیدنت خوشحال‌تر میشم. خیلی یواش دستام رو دور بدنت حلقه می‌کنم، جوری که بیدار نشی. آروم بـه خودم نزدیکت می‌کنم و لبات رو می‌بوسم. چشمات رو باز می‌کنی و با تعجب به من خیره میشی. همین که صورت خیس از اشکم رو می‌بینی، میگی: بازم کابوس دیدی؟ سرم رو تکون میدم. دستام رو می‌گیری و میگی: عزیزم ... و بغلم می‌کنی و به خودت فشارم میدی. ادامه میدی: من اینجام، پیش تو، کنارتم گلم، هیچ وقت هم ازت جدا نمیشم.

 وجودم سرشار از آرامش میشه. نفس عمیقی می‌کشم تا عطر تنت آروم‌ترم کنه. همونطور که بغلم کردی سر روی سینه‌ت میذارم و چشمام رو می‌بندم ...

دو تایی داریم تو یه باغ بزرگ قدم می‌زنیم. باغی پر از درخت انار. من برات از درخت کنار جوی آب انار کوچولویی می‌چینم و تو با لبخند همیشگیت انـار رو از من می‌گیری و لبام رو می‌بوسی ...

 

 

برگرفته از وبلاگ لوتی ممد !

نوشته شده توسط پرستو در 11:49 |  لینک ثابت   •